وسط کویر لوط!

وسط کویر لوط!

اگر همین تعداد روحانی و مبلّغی که وجود دارد، صد برابر شوند و همه‌شان هم برای تبلیغ دین به مناطق دور دست بروند، باز منطقه‌ای پیدا می‌شود که به گوش ساکنینش هم نرسیده است که مثلاً با حال جنابت نمی‌شود نماز خواند.

امّا حالا یک مثلاً مرجع پیدا شده و حکمی داده[1] بر جواز آب خوردنِ روزه‌دار و صحّت روزه‌اش؛ یعنی کَپَر نشین‌های کرمان و ... که سهل است، این خبر تا وسط کویر لوط هم می‌رود و شنیده می‌شود.

مانده‌ام که آیا جاهل قاصر در این زمان پیدا می‌شود یا نه؟!

 

:.

روزه به معنای امساک از خوردن و آشامیدن است؛

این تعریف به طوری یقینی و خدشه ناپذیر از ادلّه‌ی احکام به دست آمده است، یعنی آیات قرآن و روایات معصومین علیهم السلام؛

و «حلال محمّد حلال إلى یوم القیامه و حرامه حرام إلى یوم القیامه»

و لینک مرتبط

[1] توقع ندارید که فکر کنم این حکم را نشنیده‌اید و من لینک بدهم؟!

۳۰ تیر ۹۲ ، ۲۳:۴۳ ۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

چهره عالم

آیت الله علوی سبزواری

این شب‌ها که می‌گذرد، بعد از فشار و خستگی فعالیت روزانه‌ام، جایی هست که رفتن به آنجا آرامم می‌کند.

آنجا خانه‌ی یک مرد عالم است؛ شب‌ها می‌نشیند و به استقبال مهمانانش از جا بلند می‌شود، کوچک یا بزرگ، کارگر یا استاد دانشگاه؛ به سوالات جواب می‌دهد و به مراجعات تلفنی.

عالمی که سال‌ها پیش به خاطر سوء برداشتی از حرفهایش، تا توانستند تخریبش کردند.

دیدن چهره‌اش آرامم می‌کند. باشد که عکسش بر تارک وبلاگم بماند تا نهادهای اطلاعاتی متصل به فلان جا، بدانند که من نه تنها به خانه‌ی این عالم رفت و آمد دارم، بلکه به وجودش افتخار می‌کنم و این را جار می‌زنم.

حضرت آیت الله علوی سبزواری، از علمای شهرم سبزوار

۲۷ تیر ۹۲ ، ۱۴:۴۰ ۱۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

این روزها

این روزها که وبلاگم به روز نمی‌شود، سخت درگیرم. بخشی از مشغله‌ام تدریس در کلاس وبلاگ‌نویسی و طنز نویسی است. در مورد این دو کلاس هم کلی حرف دارم که سر فرصت در وبلاگ خواهم زد.

(یکی بیاد هندونه‌هایی که زیر بغل خودم گذاشتم رو جمع کنه)

۲۳ تیر ۹۲ ، ۰۰:۵۷ ۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

بساط تنهایی!

بساط تنهایی

می‌فرماید:

هیچ کجا خانه‌ی خود آدم نمی‌شود؛
الّا اینکه اینترنتش قطع شود.

البته با توجه به اینکه ایّامِ [...] سختِ امتحانات است، و فرصت کافی‌نت و ... نیست.

ربط عکس هم با خودتان، به من چه! فقط این عکس را هم ببینید بد نیست.

البته باز می‌فرماید، آن هم هنگام خیلی تنهایی که:

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
سیگار بعد چایی، چایی بعد سیگار!

و حاشیه می‌زند که ما این‌جوری هستیم که:

چایی پشت چایی، چایی پشت چایی!

و مگر گاهی بفرماید:

چایی بعد تخم مرغ، تخم مرغ بعد چایی!

و در آخر هم شاعری رومی می‌فرماید:

امشب از شب‌های تنهایی است رحمی کن بیا

۰۹ تیر ۹۲ ، ۲۰:۴۸ ۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

این روزهای من ...

این روزهای من ...

[...]

مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می‌آید

روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند

[...]

روزی که دست خواهش، کوتاه
روزی که التماس، گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده رو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند


روزی که روی درها
با خط ساده‌ای بنویسند:
«تنها ورود گردن کج، ممنوع»


و زانوان خسته‌ی مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود
[...]


آیینه حق نداشته باشد
با چشم‌ها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد
بی پنجره بروید
[...]


ای روز آمدن!
ای مثل روز، آمدنت روشن!
این روزها که می‌گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو که آیا، من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟

 قیصر امین پور؛ کاملش را بخوانید

۰۲ تیر ۹۲ ، ۲۱:۵۲ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

رأیی که هیچ وقت گم نشد

رأیی که هیچ وقت گم نشد

فکر می‌کنم با روی کار آمدن روحانی، من و امثال من هم کمی بزرگ شویم، چرا که 4 یا 8 سال قرار است فضایی مخالف را تجربه کنیم، مخالف به معنای خوبش، یعنی جریان فکری مقابل.

حسن روحانی رئیس جمهور شد با اینکه رأی من نبود؛ ولی او الآن رئیس جمهور کشور و رأی 18 میلیون ایرانی است.

فکر می‌کنم اتفاقات خوبی در این دوره بیفتد، همانطور که در 8 سال گذشته افتاد، و احتمالاً و خدای ناکرده اتفاقات بدی هم، همانطور که در 8 سال گذشته افتاد، و همانطور که اگر کاندیدای مورد نظر من، یعنی آقای جلیلی می‌آمد، اتفاقات بدی هم می‌افتاد در کنار اتفاقات خوبش.

ولی امروز خیلی دلم گرفته بود، نه به خاطر اینکه سعید جلیلی رأی نزدیکی با محسن رضایی داشت، و نه به خاطر اینکه حسن روحانی برنده شد، از این دلم سوخت که 4 سال پیش چه اتفاقی افتاد برای کشورم.

از این دلم می سوزد که با پیروزی حسن روحانی عده‌ای نام موسوی و کروبی را به زبان می‌آورند و خواهان آزادی‌شان هستند، آزاد شدنشان برایم اهمیتی ندارد، ولی وقتی می‌بینم کسی دفاع می‌کند از این اشخاص برایم سخت است.

آنهایی که گفتند سال 88 تقلب شده و هنوز هم به همان اعتقاد هستند، اگر از آقای روحانی، آزادی موسوی و کروبی را می‌خواهند، باید قبول کنند نامشروعیت رأیی را که به روحانی دادند؛ و تقلب دوباره را.

و اگر این 18 میلیون رأی به نظام نیست، و رأی برای تغییر نظام و رهبری است، بیست و چند میلیونی که به احمدی‌نژاد رأی دادند، برای چه بود؟ تغییر نظام؟ البته یادم رفته بود که آن موقع تقلب شده بود؟!

فقط ظرفیت داشته باشیم که 70 میلیون ایرانی در کنار هم خوش باشیم، نه این‌که با دشمنان دین و کشورمان خوش باشیم.

 

به عنوان لطیفه بشنوید:

اکبر گنجی در مصاحبه‌ای در پاسخ سوالی مبنی بر اینکه بعضی عقیده دارند نظام می‌خواست هر طور شده نامزد دوم یا سوم را به دور دوم بکشاند، جواب داد: «قطعاً اینطور نیست، چون هزینه‌ی سنگینی برای نظام خواهد داشت، و یک رأی و دو رأی نیست که بشود جا به جایش کرد...»

من نمی‌فهمم، نظامی که امروز آنقدر می‌فهمد که نباید رأیی را جا به جا کرد و این جا به جایی برایش هزینه دارد چرا سال 88 نفهمید؟! و اگر آن موقع هم فهمید، چرا امروز همان هزینه را دوباره به جان نخرید؟!

 

 

+ اعتقاد دارم، خیلی از این‌هایی که در جشن 24 خرداد 1392، در ولی‌عصر و ... زدند و رقصیدند و الخ، همان‌هایی بودند که ادعای تقلب کردند و روز دهم یک ماه مذهبی هم ... البته نه همه‌شان چرا که مرحوم قاآنی شیرازی می‌فرماید:

هزار مفسده خیزد ز ازدحام عوام
به زُهد چاره‌ی این ازدحام باید کرد

۲۶ خرداد ۹۲ ، ۰۷:۰۸ ۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

به چه زبانی خوابیدن؟!

خوابیدن به چه زبانی؟!

گاهی آن قدر درگیر یک مسئله یا کار می شوم که همه چیز را از دریچه‌ی آن می‌بینم. خوب یا بدش را فعلاً نمی‌دانم.

موارد زیادی برایم پیش آمده، ساده‌ترینش وقتی است که روی کتابی خاص، یا درسی خاص تمرکز دارم؛ امّا افتضاح‌ترین جایش وقتی است که دارم روی پروژه‌ی اَدوبی فلش کار می‌کنم (منظورم نرم افزار ادوبی فلش است، که برای ساختن وبسایت و انیمیشن و ... به کار می‌رود)، آن وقت دیگر تمام دنیا را فلش می‌بینم.

چند روز پیش داشتم سجاد، برادرزاده‌ام را می‌خواباندم، به راحتی نمی‌خوابید، به هر ترفندی دست‌آویز شدم تا بخوابانمش، بالاخره خوابید؛ اما این وسط یک لحظه فکر کردم که سجاد با اکشن اِسکِریپت [1]3 می‌خوابد یا با 2؟ که بلافاصله از این فکر خنده‌ام گرفت.

ها؟! میشه یعنی؟!



[1] زبان برنامه نویسی نرم افزار ادوبی فلش است که به نسخه شماره 3 ارتقاء داده شده است.

۲۳ خرداد ۹۲ ، ۰۹:۰۴ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

آرامش یک رهبر

آرامش یک رهبر

شاید خیلی بچه تر از حالا بودم که این عکس را دیدم؛ همان موقع بود خیلی شگفت‌زده شدم و ذوق کردم؛ آخر، رهبر یک انقلاب بود، میلیون‌ها نفر به اسمش قسم می‌خوردند، تلویزیون مُدام سخنرانی‌هایش را نشان می‌داد، در کنار نظامیان دیده می‌شد، در جمع مردم دیده می‌شد.

بزرگ‌تر از آن موقع‌ام که شدم، کمی سر و گوشم در تاریخ انقلاب‌های دیگر می‌جنبید و سریع اسم رهبران انقلاب کشورها را در اینترنت جستجو می‌کردم و عکس های‌شان را می‌دیدم در کاخ سلطنتی و کنار خدم و حشم و در یک نظام اداری پیشرفته و پشت دستگاه‌های نظامی و ... رضاشاه هم که همچنین.

آدمی که وسعت فکر و اندیشه‌اش به وسعت تمام دنیا بود، چقدر صمیمی و آرام در این عکس قدم می‌زند.

هم الان به چه فکر می‌کند؟! به آینده نوه‌اش که بزرگ می‌شود و به این انقلاب بعد از او ...

۱۳ خرداد ۹۲ ، ۲۳:۰۲ ۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

چه راست چه دروغ

چه راست چه دروغ

این روزها در خانه‌ی یکی از علمای بزرگ شهر ما که مردم به خانه‌اش زیاد مراجعه می‌کنند، کاغذی روی دیوار زده‌اند و رویش نوشته‌اند: «بحث سیاسی ممنوع، چه راست، چه دروغ»

این شب‌هایی که تا دور هم جمع می‌شویم و به مهمانی هم می‌رویم شروع می‌کنیم به بحث‌های بی سر و ته انتخاباتی که آخرش هم کدورت است و دلخوری؛ و به خیال خودمان که داریم روشن‌گری می‌کنیم و شبه‌افکنی و از این مزخرفات ...

و پسر که جلوی پدر در می‌آید و از کاندیدای محبوبش دفاع می‌کند و پدر اگر خیلی صبور باشد فقط آهی می‌کشد و یاد جوانی خودش می‌افتد و پدر خدابیامرزش.

برادر که تا سوتی‌ای از کاندیدای محبوب برادرش گیر می‌آورد آن را در خانه و برای همه‌ی اهل خانه جار می‌زند، و مادر است که آهی می‌کشد و یاد بزرگ شدن بچه‌هایش می‌افتد.

دارد حرمت‌ها فدای چه می‌شود؟

۰۹ خرداد ۹۲ ، ۱۱:۴۱ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

امسال بهار ...

این روزها چند چیز کاملا بی ربط دارند در ذهنم به هم ربط پیدا می‌کنند.

یک) سال گذشته در سه روز آخر ماه رمضان، اعتکافی دانش آموزی با همکاری آموزش و پرورش برگزار شد و امسال که تصمیم به برگزاری گرفتیم، آموزش و پرورش گفت که هیچ بودجه‌ای ندارد تا در اعتکاف هزینه کند.

دو) حدود دو سال است که سازمان تبلیغات اسلامی هیچ بودجه‌ای برای برنامه‌هایش ندارد.

سه) مدتی است چند جشنواره‌ی هنری در کشور برگزار می‌شود با عناوین شعر بهار، وبلاگ بهار و عکس بهار.

کافی است سری به سایت جشنواره وبلاگ بهار بزنید تا بدانید که چقدر این جشنواره در پیشرفت ادبیات وبلاگی ایران سهم داشته است!

و این پیشرفت را بگذارید کنار هزینه‌های این جشنواره:

دعوت از تمام شرکت‌کنندگان (تمام شرکت‌کنندگان و تمام غیرشرکت‌کنندگان) در سالن اجلاس سران!

اقامت افراد برگزیده در هتل استقلال! ... و جوایزش را هم خودتان بخوانید.

امسال بهار

با خودم قرار گذاشته بودم واقعه‌نگاری مراسم اختتامیه وبلاگ و عکس بهار را بنویسم، کلی یادداشت حین مراسم نوشتم؛

می‌خواستم از این بنویسم که چه‌قدر هزینه کردند نه برای پیشرفت در هنر این مملکت، بلکه فقط برای تبلیغات و شاید  ... و این را هر کسی از بسته‌ی فرهنگی‌ای که می‌دادند می‌توانست بفهمد.

و اگر شعارهای بهاری این روزها هیچ جنبه‌ی سیاسی و تبلیغاتی‌ای نداشته باشد! و نیت خیرخواهانه پشت آن باشد، دیگر این‌ها هم گندش را درآورده‌اند، دیگر فکر نکنم تا آخر عمرم بتوانم کلمه‌ی بهار را در آثارم استفاده کنم، البته مگر با توضیح و حاشیه، همانطور که رنگ سبز را.

یعنی حسی به من دست داده است که وقتی اشعار بهاری سلاطین شعر ایران را می‌خوانم فکر می‌کنم توطئه‌ای در کار است! اوضاعی درست کرده‌اند این‌ها.

 

می‌خواستم بنویسم از بودجه‌های از ناکجاآباد و هنر این مملکت در دست این بهاری‌ها! ولی ...

واقعا دارم بی ربط می‌گویم، این چیزهای بی ربط دارند اعصابم را به هم می‌ریزند.

 

۰۵ خرداد ۹۲ ، ۰۸:۴۰ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰