سفرنامه سبزوار تا میناب

امروز سفر دوماهه‌ام تمام شد. البته تمام نشد، بهتر است بگویم بعد از دو ماه سفر امروز به وطن رسیدم، چون هنوز سفرهایم ادامه دارد و امروز پایان سفرم نبوده است.

لکن به نظرم مهم شد که از این سفر دوماهه چیزهایی بنویسم، اگرچه که قبلاً از سفر یک‌روزه کلی می‌نوشتم، ولی حالا تنبل شده‌ام متأسفانه.

فهرست سفرنامه:



قم هیچ‌وقت برایم مقصد نبوده‌است 

از سبزوار به قم رفتم، همراه با همسر، فرزند ، پدر و مادر و چند روزی را در قم بودم. قم هیچ‌وقت برایم مقصد نبوده است، حتی همان زمانی هم که طلبه شدم هیچ‌وقت قم را مقصد نهایی خودم نمی‌دانستم، شاید آن زمان سبزوار یا شهری دیگر را مقصد نهایی می‌دانستم که البته امروز همان را هم نمی‌دانم، ولی هیچ‌وقت قم برایم مقصد نبوده است و برای کسانی که قم را مقصد نهایی خود کرده‌اند همیشه تأسف خورده‌ام.
 
آدم باید بیاید به قم که برود، که برود کار کند، که انگیزه و علم بگیرد و در گوشه‌ای دیگر اثرگذار باشد. فلسفه همه شهرهای زیارتی همین است که «زر فانصرف»، بماند که قم، هم حرم همه اهل‌بیت و هم ‌محل بحث‌های دقیق علمی است، ولی نباید در قم ماند.
 
از سبزوار به قم رفتم و چند روزی برای زیارت و فکر کردن ماندم و با اتوبوس بین راهی وی آی پی به شیراز رفتم، از وی آی پی هم فقط اینکه می‌توانم پایم را راحت دراز کنم یا روی هم بیندازم برای خوشایند است نه هیچ‌چیز دیگرش مثل تخت شدنش یا ... چون شدیداً از ناحیه پا اذیت می‌شوم وقتی در تنگنا باشم، یا حتی قطار را فقط برای این می‌خواهم که می‌توانم هر وقت احساس کردم پاهایم خشک شده در راهروی قطار قدم بزنم.
(اصطلاح خشک شدن پا، شاید برای همه لهجه‌ها مفهوم نباشد، یعنی مدت زیادی که پا در یک حالت قرار می‌گیرد و احساس می‌کنی باید قدم بزنی تا راحت شوی.)


راه بخیل نشدن

با همسرم و دخترم خدیجه به شیراز رفتم. شیراز بیشتر وقتم به جلسات با خانواده‌های مکتب اسلامی می‌گذشت، به جلسات ترجمه کاربردی قرآن و طب اسلامی، و البته کلاس‌های بچه‌های مکتب اسلامی.
 
معمولاً مهمان خانواده‌ها می‌شویم و در هر مهمان شدنی، آشنایی با فرهنگ و آدابی از یک خانواده و قوم. درست است که شیرازی‌ها اخلاق مشترک زیاد دارند ولی اختلافات آداب‌ورسومی زیادی هم دارند.
خوب است حالا حتی مختصر هم که شده، از این نوع سفر کردن بگویم، سفرکردنی که بین ما شاید کمرنگ شده باشد و البته می‌بینیم که در دنیای مدرن غرب، گاهی روش‌های سنتی مسلمانان و ایرانی‌ها به‌عنوان یک ایده نو یک استارت آپ و ... معرفی می‌شود، ولی خود ایرانی‌ها و مسلمانان چشمشان به غرب است.
 
درست است که مهمان شدن هزینه هتل و مسافرخانه و غذا و ... را ندارد یا کمتر دارد، ولی این‌همه‌ی فایده مهمان شدن نیست.
 
فایده‌ی مهمی که دارد در این حدیث زیبا قشنگ بیان شده است:
 
امام رضا(علیه‌السلام):
السَّخِیُّ یَأکُلُ طَعامَ النّاسِ لِیَأکُلُوا مِنْ طَعامِهِ، وَالْبَخیلُ لا یَأکُلُ طَعامَ النّاسِ لِئلّا یَأکُلُوا مِنْ طَعامِهِ!
آدم باسخاوت از طعام مردم می‌خورد تا آنان نیز از طعام او بخورند ولی آدم خسیس از غذای مردم نمی‌خورد تا آنان هم از غذای او نخورند! (عیون‌الاخبار، ج ٢، ص ١٢ ـ بحار، ج ٧١، ص ٣٥٢)
به نظرم این حدیث دارد یک روش ارائه می‌دهد که اگر می‌خواهید اهل سخاوت شوید زیاد مهمان شوید و زیاد مهمان بپذیرید.
وقتی شما مهمان کسی می‌شوید یک معنی‌اش این است که میزبان از این به بعد در شهر شما یک‌خانه دارد که هر وقت به آنجا سفر کند شما میزبانش هستید.
همه این‌ها یک طرف، اینکه طلبه باشی و مردمی که با خو و مرام طلبه‌ها آشنا نیستند و تو را مهمان می‌کنند و تازه از نزدیک می‌فهمند که طلبه‌ها چطور زندگی می‌کنند یک طرف مهم قضیه است. از جایی هم که اصل کار و فعالیتی که دارم برای تقویت خانواده و محور شدن خانواده در تمام امور است، پس باید با مردم زندگی کرد، در کلاس و جلسه نمی‌شود با مردم زندگی کرد، باید واقعاً زندگی کرد با مردم.
شاید خیلی مرتبط نباشد، ولی «خانه عالم» که امروزه بابش کرده‌اند خیلی چیز روبراهی نیست به نظرم.
حالا می‌گذرم فعلاً از شیراز.
فقط یک‌شب که خانه یکی از خانواده‌ها بودم برایم بلوط آوردند، من اولین بار این بلوط‌های قشنگ را از نزدیک می‌دیدم، همان شب کباب کردیم و خوردیم.

سفرنامه سبزوار تا میناب



با پرستیژ نمی‌شود با مردم زندگی کرد

زمانی که شیراز بودم برنامه داشتم به بندرعباس هم حتماً سفری داشته باشم، چون آنجا هم لازم بود که یک سری جلسات و گفتگوها گذاشته شود تا برنامه برای مکتب اسلامی کمی جلوتر بیفتد.
کاملاً اتفاقی سفری به داراب مهیا شد که سفر خیلی مطلوبی از جهتی نبود، چون هماهنگی‌های انجام شده خیلی نتیجه نداده بود، البته از جهتی هم من به این سفرها عادت دارم، بااینکه خیلی‌ها با پرستیژشان نمی‌سازد، یا به قول لهجه محلی ما به شانه‌شان راه نمی‌دهند که این‌چنین سفرهایی بروند.
ولی خب با امام جمعه داراب جلسه خوبی داشتم و مهم‌تر اینکه داراب بهانه‌ای شد تا رفتن به بندرعباس برایم جدی‌تر شود. 



نصف راه بندرعباس را آمده‌ام

به نقشه که نگاه کردم دیدم نصف راه بندرعباس را آمده‌ام و اصلاً متوجه این مسئله نبودم، لذا همان‌جا تصمیم گرفتم که به شیراز برنگردم و به بندرعباس بروم.
داراب شهر جالبی ست، سید بزرگوار شهر مرحوم نصابه از علمای شهر داراب است که مردم خیلی به او اعتقاد دارند.
مسجد جامع قدیمی زیبا و البته بدون استفاده چندانی هم دارد و البته مثل اکثر شهرهای فارس مرکبات عالی و مخصوصاً پرتقال دارابی.
چند روزی که داراب بودم، خانه یک پیرزن بودم، پیرزن شوهر داشت اما شوهرش چند سال است که به کویت رفته و برنگشته، یک جورایی ول کرده و رفته و فقط هرچند وقت یک‌بار کالای لوکس و قشنگ و خارجی‌ای برای خانه می‌فرستد.
پیرزن خیلی خیلی خوشحال بود که یک طلبه به خانه‌اش آمده بااینکه اول فکر می‌کردم این ذوقش به خاطر این است که شاید طلبه کم دیده است ولی بعد متوجه شدم که اتفاقاً خانه‌اش اکثر اوقات مهمان طلبه دارد.
پیرزن که فهمیده بود من طبیب اسلامی هستم همه زن‌های فامیل و محل را آورد منزل تا طبابت کنم.
 



لباس پرچین و گشاد با قلیان برازجانی

پیرزن‌هایی که لباس بختیاری به تن داشتند و چقدر من عاشق این لباس شدم، آن‌هم به چند دلیل که یکی‌اش این بود که این لباس از بس پرچین و گشاد است اصلاً معلوم نیست که زن زیر این چادر چه جثه‌ای دارد و حجابش خیلی عالی است. شاید بعداً این را بیشتر توضیح دهم. زن‌ها می‌آمدند دورهم، قلیان برازجانی می‌کشیدند و من هم گوشه‌ای نشسته بودم و به درد و مرضشان رسیدگی می‌کردم.
 
خانه پیرزن را ترک کردم به قصد بندرعباس، با اتوبوس شیراز - بندر که از داراب می‌گذشت، وی آی پی بود، که البته فقط اسمش وی آی پی بود که برای پاهای من همان کافی بود.
پیرزن خرمایی هم به سوغات به من داد خرمایی که روز قبلش برای خودش آورده بودند، اسمش به گمانم «گنتار» بود، ولی طعم متفاوتی داشت کمی تند بود.
تا اینجای نوشته دوهفته‌ای از سفر شیرازم گذشته و تقریباً اواسط آذرماه است.
 



ساندویچ هشت پا

و امّا بندرعباس.
ازاین‌جهت که اولین بار بود که پایم به بندرعباس می‌رسید جذابیت سفرم صدچندان شد، و از این جهت که خانواده‌های بندرعباس مثل همه خانواده‌های مناطق جنوبی و گرم سیری و کویری، مهمان‌نواز و خونگرم و اهل معاشرت هستند این سفر به صورتی مضاعف به‌یادماندنی شد.
پیشتر دوستانم به بندرعباس آمده بودند و اقداماتی برای تأسیس مکتب اسلامی انجام داده بودند که تلاش‌های خوبی بوده ولی برای راه‌اندازی کامل مکتب راه زیادی باقی‌مانده بود.
کمی از خود بندرعباس بگویم، خلیج فارس واقعاً قشنگ است، از دریای شمال خیلی قشنگ‌تر. خیلی تمیزتر، خیلی دلنوازتر و چشم‌گیرتر.
تقریباً هرروز چند دقیقه یا ساعتی را با خانواده و خانم مبین و بچه‌هایش که از شیراز به ما ملحق شدند کنار دریا بودیم، هر دفعه هم سعی می‌کردیم به بخش جدیدی از ساحل برویم، که معمولاً چون بلد نبودیم خیلی جای خوبی را انتخاب نمی‌کردیم، بعدتر محل سورون را که پیدا کردم فهمیدم قشنگ‌ترین ساحل، همین محله سورون است.
منطقه‌ای که اکثراً اهل سنت بودند و صاحبان قایق و لنج.
یک‌شب که با یکی از بچه‌های بندرعباس به اسم سبحان رئیسی که جوان خیلی گلی است به ساحل رفتیم و هوس غذا کردیم، گفت لب ساحل با احتیاط غذا بخورید، چون اگر نپرسید ممکن است از گوشت کوسه و هشت پا و ... باشد که در احکام ما حرام است.
 سفرنامه سبزوار تا میناب



مناره یا دودکش‌های مسجد شیخ لطف الله؟!

یک روز هم به جزیره هرمز رفتیم. از اتفاقات بدی که آنجا و در همه محل‌های گردشگری می‌افتد عبور می‌کنم، گردشگری امروز در کشور به هیچ وجه پیوست فرهنگی ندارد، و نهادهای فرهنگی و انقلابی به هیچ عنوان در مسئله گردشگری ورود نکرده‌اند و این دو آسیب جدی دارد، اولاً گردشگری تبدیل به منبع درآمدی تنها شده که هیچ نصیب دیگری برای کشور و مردم ما ندارد. و ثانیاً خیلی از این مکان‌های گردشگری در دل خود فرهنگ‌های ملی و دینی اصیلی دارند که به هیچ وجه در این بازدیدها لحاظ نمی‌شود،
به قول یکی از دوستانی که در دانشگاه امام صادق پایان‌نامه‌اش روی موضوع گردشگری بود، می‌گفت: یکی از این تورهای گردشگری در اصفهان را مشاهده کردم که به توریست‌های خارجی می‌گفت این مناره‌های مسجد شیخ لطف الله اصفهان دودکش هستند!!!
و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
شما وارد ارگ کریم‌خان شیراز که می‌شوید باید نوع معماری قوی و محکم و اسلامی را یاد بگیرید، معماری‌ای بدون اسکلت آهنی، و بعد در شهرسازی‌ات از آن‌ها استفاده کنی نه اینکه فقط این میراث را لب طاقچه بگذاریم و نگاهش کنیم.



گردشگری مثبت و سازنده

افسوس باید خورد که این‌همه تورهای گردشگری درست می‌شوند که فقط عده‌ای را در طبیعتی بکر وارد کنند، بزنند و برقصند و فقط چندساعتی از ترافیک و دود و شلوغی دور شوند، بی‌توجه به این‌که می‌شود از این مناطق الگو گرفت و در زندگی یک سبک ایجاد کرد و آن را جاری کرد، حتی در آپارتمان‌های تهران شلوغ.
سراغ دارم کسانی را که در تهران و آپارتمان‌هایش، حتی گندم را هم در خانه با آسیاب سنگی و دستی آرد می‌کنند و روی ساج نان درست می‌کنند، این یعنی گردشگری مثبت، یا خیلی از تهرانی‌ها هجرت معکوس به روستان و شهرهای کوچک را آغاز می‌کنند.
دوستی هندی دارم که البته ایرانی هم هست، فکر می‌کنم برای اولین بار دارد گردشگری به این سبک را راه می‌اندازد، البته مشکلات زیادی هم پیش رویش دارد.
 
از خوبی‌های جزیره هرمز یادم رفت بگویم، البته تا می‌گویم خوبی یاد مظلومیت مردم ساکن هرمز می‌افتم، که اصلاً به وضعیتشان رسیدگی نمی‌کنند و زنان هرمزی التماست می‌کنند که یک شیشه از خاک رنگی هرمز از آن‌ها بخری و مگر این یک یا چند شیشه چه مشکلی را از آن‌ها حل می‌کند؟ آن‌هایی که در جزیره هرمز نه دامداری دارند نه کشاورزی، و نه هیچ درآمد دیگری. و کسانی که این‌همه به فکر گردشگری هرمز هستند ذره‌ای به فکر مردمش نیستند.
جزیره هرمز واقعاً بی‌نظیر است، کاری به خاک‌های رنگی‌اش ندارم که همه به همین می‌شناسندش یا ساحل نقره‌ای، منظره‌های عجیب و بی‌کران و بی‌انتهایش به نظرم استثنایی هستند، بر فراز صخره‌های دره لاک‌پشت‌ها که می‌ایستی این استثنایی بودن را می‌فهمی.

سفرنامه سبزوار تا میناب



بهشت میناب

پنجشنبه به میناب رفتم، جلسه‌ای برای مکتب اسلامی آنجا ترتیب داده بودند.
میناب بهشت بندر است، اگر زیبایی‌های طبیعت و مردم بندرعباس  آغشته به آفاتی شده که همه شهرهای تجاری و بندری به آن دچار می‌شوند، میناب مبرا از همه آن بدی‌هاست، نه همه‌اش، ولی خیلی چیزهایش بکر است.
 
یکی از چیزهایی که مدت‌ها بود دنبالش بودم را در میناب پیدا کردم، محصولات حصیری خرما.
خرما مصداق عینی برکت است. از سرتاپایش قابل‌استفاده است.
پوست و چوب و لیف و شاخه و هسته و حتی درختی هم که قرار است بمیرد پنیرک داخلش قابل استفاده است.
مدتی هم که در طبس بودم، یکی از دغدغه‌هایم همین بود که چرا در این شهر آن‌قدر از خرما استفاده‌ی خوب نمی‌کنند.
مثلاً قهوه هسته خرما را پیشنهاد دادم و اجرایی هم شد، ولی حصیر خرما نیاز به تخصص داشت و اکثر طبسی‌ها فقط جارو با پیشک خرما می‌توانستند درست کنند؛ قرار شد خانم‌هایی که در میناب پیگیر کار مکتب هستند آموزش حصیربافی در طبس را به‌زودی دنبال کنند.

سفرنامه سبزوار تا میناب
 
با خرمای مرداسنگ هم برای اولین بار در میناب آشنا شدم، قبلاً خرمای خاصویی را دیده بودم و خیلی برایم جالب بود که چقدر خوش‌طعم است، این خرما هم مثل همان خاصویی است.
از میناب حرف برای گفتن زیاد است.
الان که مشغول نوشتن هستم یک ماهی از سفرم به میناب گذشته و چند روز دیگر دوباره عازم جنوب هستم و انشاالله دوباره چیزهایی خواهم نوشت.

سفرنامه سبزوار تا میناب


بشاگرد 

میناب که رسیدم به بشاگرد نزدیک‌تر شدم، 180 کیلومتر دیگر مانده بود که به بشاگرد برسم، بشاگرد منطقه‌ای که برای من مبدأ تحولات بزرگی بود، آن‌هم فقط به خاطر حاج عبدالله والی. خیلی سعی کردم که در این سفرم به بشاگرد بروم ولی نشد، والان که این نوشته را می‌نویسم بشاگردی‌ها درگیر سیلاب هستند.
با تماس‌هایی که با بچه‌های بشاگرد داشتم گفتند که مشکل اولیه‌شان آرد است، آردی که با هلی کوپتر باید به دستشان برسد، چون مشکل همیشگی این منطقه نداشتن راه مناسب است.
به مخاطبین گوشی ام پیام دادم که مشکل بشاگرد آرد است، در روضه‌های خانگی که در ایّام فاطمیه می‌رفتم به همین مسئله می‌پرداختم؛
هزینه 5 تن آرد را فرستادم به یکی از خانواده‌های بسیار خوب میناب، آقای سلیمانی.
مردی که یک‌شب در میناب مهمانش بودیم و شبی بسیار عجیب بود.
شبی که از خاطره‌های عجیب مرد خانه پر بود، شبی که همه اهل منزل دورهم جمع شدند و مهیاوه و سوراقی درست می‌کردند، نان معروف بندری‌ها.
 
به بندرعباس برگشتم. از بندر به میناب با خانواده آقای نجف زاده همراه بودیم، با هم برگشتیم و همسر و خدیجه‌ام را با قطار به طبس فرستادم که آنجا قرار بود پیگیر یک سری از برنامه‌های خانواده‌های طبس باشد.

سفرنامه سبزوار تا میناب



دیدار با پیرزنی 130 ساله

شاید عجیب‌ترین و البته تمدنی‌ترین بخش سفرم همین برگشتم به بندرعباس باشد.
وقتی به بندرعباس برگشتم، در یکی از جلسات که بحث طب اسلامی شد و مسئله مهم فرزند آوری و زایمان مطرح شد خانم بهرامیان که در بندرعباس فعال طب اسلامی هستند گفتند که پیرزنی 130 ساله هست که قابله بوده! تا گفتند قابله است انگیزه‌ام صدچندان شد که هم یک پیرزن معمّر 130 ساله را ببینم و هم هزار سؤالی که نسبت به قابلگی داشتم را بپرسم.
 
یکی از مشکلات بزرگ فرزند آوری در کشور ما سختی و مصائب دوره بارداری و خود فرآیند زایمان است، البته علاوه بر خیانت‌هایی که دشمنان وعده‌ای پیرو غافل آن‌ها در کشور انجام داده‌اند تا فرزند زیاد را در ذهن مردم کاری قبیح و زشت و سخت جلوه بدهند.
در کشور ما که برای رساندن کمترین خدمات پزشکی به روستاها با کلی مشکل مواجه هستیم، شاهد بودیم که در دهه 70 از دورترین روستاهای کشور مینی‌بوسی زنان روستا به شهر می‌رفتند ولوله‌هایشان را می‌بستند.
در حوزه علمیه میناب کتابی دیدم که رویش نوشته‌شده بود «فرزند کمتر آموزش بهتر»، حتی خود مسئولین حوزه هم نمی‌دانستند چرا این کتاب اینجاست؛ کتاب را که دیدم چاپ دهه 70 بود، و آسمان ریسمان کرده بود که بفهماند فرزند زیاد چه مضراتی برای کشور دارد، حتی مسخره‌تر آخر کتاب بود که آیه و روایت آورده بود تا اثبات کند فرزند باید کم باشد، کتاب را به‌عنوان سند خیانت هنوز به همراه دارم.
 
حالا جدای از این خیانت‌ها، به خاطر مشکلات عدیده‌ای که فرصت ذکرش نیست، بارداری و زایمان بسیار سخت شده است، که خب البته همین هم غفلت و یا خیانتی است پشتش.
مثلاً زایمان‌های سزارین که هزار و یک مشکل را برای زنان به وجود می‌آورد و برای بارداری‌های بعدی کار را سخت می‌کند، فقط با چند دقیقه مهارت یک قابله حل می‌شود و احتیاجی به سزارین ندارد. نمونه‌ی شایعش حالت قرار گرفتن بچه داخل شکم مادر است، که اگر سر بچه بالا باشد پزشکان مجبورند که سزارین کنند ولی در عرض چند دقیقه یک قابله قدیمی می‌تواند بچه را سر و ته کند و دیگر احتیاجی به سزارین نباشد.
 
پیرزن 130 ساله بندری خیلی سر حال بود و سرزنده، اگر وسط حرف‌هایش نمی‌پریدم کل خاطرات 130 سالش را تعریف می‌کرد!
با خانم بهرامی که در جلسه بود تمام سؤالاتی که می‌شد پرسید را پرسیدیم و تجربه‌هایش را ثبت کردیم. انگیزه اصلی‌ام از دیدار با این پیرزن هم همین ثبت تجربه و انتقالش به دیگران بود. چند سالی است که شدیداً پیگیرم مسئله زایمان در خانه و آن‌هم کاملاً طبیعی گسترش پیدا کند که الحمدالله خیلی‌ها امروز به همین روش فرزندشان را به دنیا آورده‌اند. آن‌هم کاملاً سالم، بدون کمترین زحمتی.
جالب‌تر این است که تمام خانم‌هایی که تجربه زایمان در خانه را داشته‌اند در مقایسه با زنانی که زایمان غیرطبیعی یا طبیعی در بیمارستان را تجربه کرده‌اند شوق بیشتری برای فرزند بعدی دارند و تجربه شیرینی از زایمان به خاطر دارند.
چند سالی است که هر جا شنیده‌ام قابله‌ای هست به هر شکلی که بوده سراغش رفته‌ام و پای صحبت‌هایش نشسته‌ام و امروز خیلی از زنان مایل‌اند که از این قابله‌ها کسب تجربه کنند.
بماند حرف‌ها برای بعد، این موضوع خودش فرصت جدایی می‌طلبد، در حال نگارش و تألیف کتابی اختصاصی در همین موضوع هم هستم.

سفرنامه سبزوار تا میناب


سفرنامه سبزوار تا میناب




شهری که فقط درخت میوه دارد

بندرعباس را ترک کردم و به طبس رفتم، یک‌هفته‌ای در طبس بودم.
پیش از اولین سفرم به طبس گلشن در اسفند 96، تصویری که از طبس در ذهن داشتم کویر ماسه زاری بود که لاشه‌های هلی کوپترهای آمریکایی در آن افتاده است. 
اما طبس بهشتی داخل کویر است.
مردم خونگرم، مهمان‌نواز، کریم.
شهری که تمام درخت‌هایش درخت میوه است، خرما و زیتون و نارنج، حتی در روستاهایش انار و گیلاس و آلو و عجیب‌تر برنج!
بیشتر از طبس دوست دارم بنویسم که انشاالله در فرصتی دیگر.
این نقاشی هم شاهکار هنری یکی از دخترهای مکتب اسلامی طبس است، و خب آن مثلاً آخوند هم بنده هستم.

سفرنامه سبزوار تا میناب
 سفرنامه سبزوار تا میناب
۲۱ بهمن ۹۸ ، ۱۵:۴۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دودِ کتابی که سوخت ...

کتابی که سوخت بیشتر از اینکه دودش در چشم طب اسلامی برود و برای آیت الله تبریزیان و فعالین طب اسلامی هزینه درست کند به چشم حوزه علمیه خواهد رفت و هزینه‌ای برایش درست می‌کند که بیش از پیش حوزه علمیه را ناکارآمد نشان می‌دهد.
حوزه‌ی علمیه‌ای که نتواند یک جریان علمی را در خودش جای دهد و یک روز به فشار جریانی خاص درس فلسفه را تکفیر کند و یک روز به فشار صنفی خاص کرسی درس طب اسلامی را به رسمیت نشناسد تا همیشه‌ی دهر فقط با لگد دشمن از خواب بیدار می‌شود.
حوزه‌ای که هنوز بین اخباری‌گری و فلسفه و عرفان متحیّر مانده نه اصولش و نه رجال و فقه و فلسفه‌اش کار به جایی می‌برد.
حوزه‌ای که قرار بود تمدن عظیم اسلامی را پیاده کند و اکنون شیوه مرکز مدیریتش و شیوه مدیریت مدارسش بر اساس همان الگوی وارداتی دارالفنون است تمدن اسلامی فقط برایش دو کلمه بیشتر نیست که از قضا همین این دو کلمه نه در قرآن آمده است و نه در احادیث! و البته حوزه علمیه از باب احتیاط به قدر متیقّن تمدن اسلامی اکتفا می‌کند که همان عمل به رساله عملیه است! و نسبت به امور دیگر سکوت اختیار می‌کند!

حالا این روزها در حوزه‌ی علمیه عده‌ای شتاب‌زده بیانیه می‌دهند، عدّه‌ای جاهلانه در اینستاگرام‌شان تاریخ کتاب‌سوزی را مطرح می‌کنند، عدّه‌ای از ترس از دست دادن میزشان در نهادهای دولتی اعلام انزجار می‌کنند و البته در خارج حوزه هم عدّه‌ای موج‌سواری.
دلم می‌خواست تحلیل مفصل‌تری در مورد حرف‌های مهم پیرامون حوزه و علم بنویسم که خب کار مهم‌تری دارم این روزها، مکتب اسلامی و خانواده‌ها و سیل بشاگرد و خیلی کارهای دیگر، ولی این روزها این یادداشت بیشتر از همه خوب بود.

هاریسون؛ طب اسلامی؛ آیت الله تبریزیان؛ حوزه علمیه
۰۶ بهمن ۹۸ ، ۱۱:۳۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

آفت اوّل صبر تو و بعد ریشه را نشانه می گیرد

آفت نصیب هر جانداری هست و گریزی از آن نیست.
آفت شروع یک خرابی است از یک جهت، و شروع یک حرکت بزرگتر است از جهتی دیگر.
کشاورززاده ای یک بار گفت: درخت سیبی را پدرم یک سال آفت کشی نکرد و سال بعد آن درخت سیب نداد؛ من متعجب بودم که چرا پدرم این کار را نکرد، آن درخت سیب بعد از دو سال، سیبی داد که از قبل بهتر بود، و این نبود جز به خاطر لطف آفت.
***
آفت تو را از عادت دور می کند تا به شیرینی میوه ات عادت نکنی و بدانی شیرین تر از این هم هست، پس کمی تلخی آفت لازم است.
اگر به هُش‌دار آفت هم توجه نکنی و تماماً او را به خود واگذاری، ممکن است درختت را ریشه کن کند پس این آفت نه گریزی از آن ست و نه ترس و یاسی از آن.
آفت به صبر تو هم کار دارد، به دوراندیشی تو هم کار دارد؛ وقتی به انار سرخ و سیب آب دار فصل فکر می کنی این آفت کوچک و حتی این کرم داخل سیب برایت حقیر می نماید، امّا اگر این صبر و نگاه نباشد آفت صبر تو و ریشه درختت را نشانه می گیرد.
این آفت در مقدس ترین چیزهای این عالم هم هست حتّی ولایت، از ولایت خدای متعال بگیر تا ولایت انبیاء و معصومین و مومنین علیهم السلام.
منقول است که در زمان پیامبر مردم از توحید و لا اله الا الله آفت زده شده بودند و وقتی مریض می شدند در خانه می نشستند تا خدا آنها را شفا دهد؛ آفت توحید و خدامحوری، واگذاری همه چیز به خدا و بی توجهی به اسبابی است که همان خدا قرار داده است.
یا وجود آدم های غالی (غلو کننده) از آفت ولایت انبیاء و معصومین است؛
امّا هیچ وقت خداوند از ترس آفت، دست از توحید و لا اله الله بر نداشته است و هیچ وقت معصومین علیهم السلام، از ترس آفت غلو و خداانگاری معصومین و ... از رهبری و امامت و توجه دادن مردم به مقام ولایت دست برنداشته اند.
آفت همیشه هست، فقط در چشم آدم ضعیف آفت بزرگ می شود و در چشم آدم قوی، ثمر. 
۰۶ مرداد ۹۸ ، ۱۰:۱۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

پدر و خدا

پدر شدن نعمت است؛ نعمت یعنی یک موجود همه چیزدار به یک موجود ندار1، از خودش چیزی بدهد.
خدا وقتی خلق می کند از خودش و وجودش مایه می گذارد.
پس چیزی که به پدر به نعمت2 عطا می شود بخشی از خدایی خداست.
(مادری هم قطعا همین است لکن من پدر شده ام که این ها را می نویسم، مادر نشده ام که!)
مهربانی خدا وقتی فهمیده می شود که مهربانی پدرانه نسبت به فرزند خود را درک می کنی. قطعا پدری که این مهربانی را درک کرده رحمانیت و رحیمیت خدا را بهتر می فهمد و این قاعده فکر می کنم استثناء بردار نیست، چون تولید نسل و فرزندآوری ناموس خدای متعال است.3
عطوفت، بخشندگی، گذشت و خیلی از صفات دیگر خدای متعال هم در همین میدان به خوبی شناخته می شوند.
حتی وقتی انسان به فرزندش نگاه می کند و لذت می برد که این فرزند نتیجه او و حاصل اوست، مفهوم فتبارک الله احسن الخالقین را بهتر می فهمد و خدای متعال خالقیت و قدرت خلق خود را در بستر خانواده و به دنیا آمدن بچه و بزرگ شدن لحظه به لحظه اش برای انسان بهتر به تصویر می کشد.
هیچ مردی مرد نمی شود تا ازدواج نکند، و مردتر نمی شود جز اینکه پدر شود، و هرچه فرزندانش و عائله اش بیشتر می شود، مردانگی اش بیشتر می شود، خدا را هم بهتر می شناسند، البته اگر دقت کند!
زن هم همینطور، تا ازدواج نکند و مادر نشود، زن نیست، و هرچه مادرتر شود زن تر می شود.

1) همه چیزدار مخالفش می شود بی همه چیز، امّا خب ...
2) نعمت را اگر موهبت و هدیه معنا کنیم، پس باید منعِم و کسی که نعمت می دهد آن نعمت را خودش داشته باشد و اگر بناست چیزی که دارد غیر از وجودش باشد، یعنی چیزی هست در این عالم که خدا نیست. و گمان نمی کنم که الان لازم باشد بیشتر از این با بیان علمی و خشک سخت ترش کنم.
3) حتی ازدواج هم فلسفه اش همین فرزندآوری است، تا جایی که توصیه شده با زنی ازدواج کنید که زیاد فرزند بیاورد.
۲۴ خرداد ۹۸ ، ۱۲:۱۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یک راه سریع برای فهم قرآن در رمضان

ماه مبارک رمضان ماه قرآن است و راه های مختلف و متعددی هم برای انس با قرآن معرفی می شود؛ بعضی از این روش ها به ظاهر قرآن فقط می پردازند، مثل جزء خوانی و ترتیل و ...، و بعضی روش ها راه به درک مفاهیم آیات هم می برند.
قرآن یک کُلّ است، یعنی یک ساختمان یا یک شبکه عظیم است که اجزای مختلفی دارد و این اجزاء به شدت با هم مرتبط هستند. شاید نزدیک ترین مثال این ارتباط، ساختمان بدن باشد. بدن انسان به صورت کلی یک چیز واحد است امّا اجزایی دارد که هرکدام با کل بدن ارتباطی انکارناپذیر دارند؛
وقتی می خواهیم قرآن را بفهمیم باید کلّ واحدی را در نظر بگیریم که اجزایی به هم مرتبط اند و برای فهمیدن بعضی از این اجزاء باید ارتباط‌ شان با اجزاء دیگر لحاظ شود؛ 
چرا که آیات قرآن محکم و متشابه، مجمل و مفصل، مقید و مطلق و در برخی موارد ناسخ و منسوخ دارد و لذا باید برای فهم درست آیات متشابه آنها را ذیل آیات محکم قرار داد و برای اینکه اجمال آیاتی مثل "قل هو الله احد" را بفهمیم آیات مفصل دیگری که به توحید پرداخته اند را بررسی کنیم و قس علی هذا.
درست است که قرآن هفتاد بطن دارد و به بطون عالی و عمیق آن جز وجود ائمه معصومین علیهم السلام راه ندارند، اما این حرف هم خطاست که بگوییم قرآن مطالبی دارد که به هیچ وجه بشر به آنها فهم پیدا نمی کند، اگر این حرف را بپذیریم لاجرم باید بپذیریم که در قرآن نقض غرض صورت گرفته و قرآنی که مایه هدایت بشر است در بعضی قسمت هایش این هدایت گری را ندارد و به دور از ساحت خدای متعال، بگوییم که کاری لغو و بیهوده رخ داده که این آیات نازل شده؛ به راستی اگر قرار بود بشر به فهم آن راهی نداشته باشد چرا باید نازل می شد؟
نمونه خیلی واضح این مساله را در آیات مقطعه می توان دید. حروف مقطعه در قرآن از مسائلی هستند که فهم واضحی از آن برای عموم مردم وجود ندارد و در اکثر ترجمه های قرآن نوشته می شود که "این رازی است بین خدا و پیامبرش" و باز دوباره این سوال تکرار می ‌شود که اگر بناست انسان هیچ فهمی از حروف مقطعه پیدا نکند و رازی ست که فقط بین خدا و پیامبرش است چرا برای همه نازل شده؟
امّا لاجرم انسان به آیاتی می رسد که فهم آنها یا برایش دشوار یا به ظاهر غیر ممکن است، اینجا تکلیف چیست؟
چند پاسخ می توان داد:
اول
انسان نسبت به بعضی آیات قرآن هیچ فهمی پیدا نخواهد کرد!
پنبه این فرض را که زدیم، شاید بعضی آیات آنچنان عمیق باشند که انسان فقط در ظاهرا آن بماند ولی نمی توان گفت کلا به آنها فهم پیدا نخواهد کرد.
دوم
برخی آیات قرآن فقط برای پیامبر است، یا برخی آیات فقط برای علما و دانشمندان یا مثل این تقسیمات!
این هم معلوم شد که غلط است و چگونه می توان قرآنی را که تبیانا لکل شیء است و مایه هدایت همه بشر، اینگونه انحصاری اش کرد؟
بله درست است که اگر روایات معصومین علیهم السلام در تفسیر برخی آیات نبود در فهم آنها به دشواری می افتادیم لکن به صورت کلی نمی توان گفت که بشر هیچ فهمی به آنها پیدا نمی کرد اگر روایات نبودند.
(البته تفاوت زیادی بین معصوم با روایت وجود دارد که تبیینش در جای خودش ان شاالله)
سوم و پاسخ صحیح به سوال اخیر این است که خود قرآن به ما کمک می کند تا آیات سخت و دشوار را بفهمیم، به چه صورت؟ در ادامه توضیح می دهم.
خب تا اینجا سعی کردم که ساختار اصلی قرآن را توضیح بدهم و بگویم که قرآن مثل یک درخت می ماند ریشه ای دارد و تنه ای و شاخه هایی متعدد. اشاره به هر شاخه ای بکنید ولو کوچک، به ریشه و تنه ارتباط معناداری پیدا می کند، به ریشه هم که نگاه بکنید به آن شاخه کوچک ربط دارد؛ پس اوّلا اگر بتوانیم آیاتی را در ابتدا بفهمیم که جزء ریشه و تنه هستند فهم خیلی از آیات دیگر برایمان راحت تر خواهد شد و ثانیا ارتباط آیات با همدیگر را کشف کنیم.
اگر خواستید تا اینجای مطلب را بیشتر مطالعه کنید این چند موضوع را جستجو و بررسی کنید:
تفسیر قرآن به قرآن
روش تفسیری کتاب شریف المیزان
آیات غرر در قرآن
آیات محکم و متشابه
اما برای اینکه در ماه مبارک رمضان تا حدی بتوانیم این ساختار قرآن را درک کنیم چه کنیم؟
 
در بستر جزء خوانی و ختم قرآن که ثواب زیادی هم دارد می توانید تا حدّی قرآن را موضوع بندی کنید، مثلا بعد از مطالعه جزء اوّل، در یک کاغذ بنویسید که "این جزء به موضوعاتی چون منافقین، داستان حضرت موسی علیه السلام، استکبار شیطان، سجده نکردن شیطان، خلیفه شدن انسان، و ... پرداخته است" حتّی این موضوع بندی را می توانید با توجه به سوره ها، یا حتی صفحات قرآن انجام بدهید، مثلا موضوعات سوره بقره، یا موضوعات صفحه 10 قرآن.
تصور کنید بعد از ماه مبارک رمضان وقتی این نوشته ها را مرور کنید چه اتفاقی می‌افتد؟ به راحتی می توانید به کُلّ قرآن به صورت اجمالی و مختصر تسلط داشته باشید و در فهم بعضی قسمت های قرآن از قسمت های دیگر خود قرآن بهره ببرید؛ در جایی از مومنین اسم برده می شود ولی مفهوم مومنین کامل توضیح داده نمی شود، اما در آیاتی دیگر از سوره ای دیگر، مومنین تشریح می شوند با جزئیات، و این ارتباط به شما کمک می کند که قرآن را بفهمید و البته بهتر بفهمید.
بدانید که این موضوع بندی قرآن را خیلی ها تا به حال انجام داده اند و حتی کتاب ها و سایت ها هم برایش ایجاد شده است که مطالعه آنها مفید است امّا نه به اندازه اینکه خودتان در یک ماه رمضان بتوانید به کُلّ قرآن و اجمال قرآن راه بیابید.
۱۴ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۵:۵۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

در منزل علامه حسینی طهرانی

دوشنبه 2 اردیبهشت 98 جلسه ای هماهنگ شد تا خدمت حضرت علامه سیدمحمدصادق طهرانی حسینی برسیم، جلسه در محل دفتر ایشان در شیرازی 10 در مشهد بود.
چند ماه پیش که بنده در یکی از جلسات طبی حاج آقا محمدعلی تبریزیان در مورد مکتب اسلامی صحبت کردم، یکی از خانواده های آن جلسه در دفتر علامه رفت و آمد داشته و رابط هماهنگی این جلسه پربرکت شد.
غیر از حضرت علامه حجج اسلام وکیلی و نمازی هم تشریف داشتند و ظاهرا بنا بود حجت الاسلام واسطی هم حضور داشته باشند.
علامه خیلی مهربان و صمیمی و بدون هیچ تشریفاتی که خیلی از هم طرازانش برای خود قائلند بشقاب ها را زیر بغل گرفته بود و وارد شد.
محمد آقا مکتب را توضیح داد، خیلی شفاف و سریع و بدون پیچیدگی.
ایشان هم صبحتشان را با تحسین کار مکتب آغاز کردند و بعد نکاتی را فرمودند.
جالب بود که در خلال آن بحث های کلی و معرفتی به مباحثی جزئی هم اشاره می کردند که مثلا سفرهایتان را با قطار انجام بدهید که امنیتش بیشتر است یا در سفرها نظارتتان را بیشتر کنید از زمانیکه در حضر هستید، یا اینکه عدم تفکیک سنی خوب است و اشکالی ندارد لکن نظارت در بچه هایی که با مسائل بلوغ درگیرند باید بیشتر باشد.
آخر کار هم خیلی ساده و غیرقابل منتظرانه فرمودند حاج آقای زمانی مسئولیت همه فرزندان طلاب را به عهده دارند و برنامه ریزی کنند که این طرح مکتب اسلامی شروع بشود و مشکل جا و مکان هم نداریم و اینجا در اختیار این کار و حتی اساتیدی هم هستند برای این امور.
در خلال بحث ها صحبت های پراکنده ی دیگری هم در مورد قرآن و توحید، عرفان و فلسفه، مکتب تفکیک، سقط جنین و غربالگری، گلستان و ... هم شد.
خاندان علامه طهرانی مصداق آن روایت هستند که می فرماید بندگانی از خدا هستند که مردم آنها را نمیشناسند ولی خدا آنها را می شناسد، چراغ هدایت امت و بشریت هستند.
پدر ایشان کتاب رساله نکاحیه را در غربت نوشت و اثرش را امروز داریم مشاهده می کنیم، ایشان هم در مشهدی که مکتب تفکیک است و مهد تقابل با عرفان و فلسفه اینگونه طلاب را گرد خود در مشهد جمع کرده آن بدون هیچ هیاهو و حاشیه و سر و صدایی.

پیامبر خدا صلى الله علیه و آله : خوشا بنده گمنامى که او را خدا بشناسد و مردم نشناسند. اینان چراغهاى هدایت و چشمه هاى دانشند که هر فتنه تاریکى به سبب وجود آنها برطرف مى شود؛ نه سخن پراکن و پخش کننده اسرارند و نه نا فرهیخته و ریاکار.
۰۷ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۷:۲۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

سید مهدی عرفان و مصائبش!

سید مهدی عرفان مدرسه ای در قم تاسیس کرده برای دانش آموزان طلاب خارجی.
از ده دوازده کشور در مدرسه اش درس می خواندند.
مدرسه اش با نصاب آموزش و پرورش پاکستان بود.
حدود 7 سالی است که مدرسه را تاسیس کرده..
به شدت آدم گرم و شیرین و با انگیزه ای بود.
یک سید خوش سیما.
برای این مدرسه اش سختی های زیادی کشیده بود.
حتی بازداشت شده بود و چکش برگشت خورده بود و بدهکار بود و همه دارایی اش را خرج کرده بود و کلی تهمت و .. شنیده بود و بهترین زندگی مالی در هند را رها کرده بود خیلی چیزهای دیگر.
واقعا آدم متوکلی بود. مکان مدرسه ای که در خ عمار یاسر داشت را با توکلش اجاره کرده بود. میگفت آنجا را می خواستیم ولی نمیدادند، با زنم هر روز می آمدیم امام زاده کنار مدرسه و متوسل می شدیم و می گفتیم خودتان باید بدهید.
چون نصاب پاکستان را درس می داده خیلی ها متهمش کرده اند و تکفیرش کرده اند که چرا توی هندی نصاب پاکستان که دشمن ماست را درس می دهی.
وقتی از سختی هایی که در این هفت سال کشیده بود می گفت مدام می خندید.
با خودم گفتم از نعمات و برکات انقلاب اسلامی این است که یک طلبه را از کجای دنیا کشانده به ایران تا بیاید و اینجا بهره مند شود، و مع الاسف الشدید از بدبختی های انقلاب هم این است که آدمی را از آن سر دنیا بکشانی تا کشورت و بعد تا می توانی با ساختارهای فرسوده دولتی و اداری ات او را از زندگی سیر کنی!
دولت اسلامی ام آرزوست.
حالا حالاها با سید مهدی عرفان کار دارم، از مکتب اسلامی که برایش گفتم با آغوش باز پذیرفت، ادامه خواهد داشت ان شاالله ...
۰۷ دی ۹۷ ، ۱۱:۲۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

تف سر بالا

بعد از داستان مشق شب و صحبت های آیت الله سبحانی:
اول) 
با همه خدماتی که مراجع به اسلام و مسلمین کرده اند، بیشترین ضربه را نیز از ساده لوحی برخی از همین مراجع خورده ایم، مثل آقای منتظری و ...
اینکه یک عده برای کم نشدن سود مالی شان به راحتی مرجع و عالم و روحانی را فریب می دهند جای خنده تلخ دارد.
دوم)
مشق شب در کجای سیره و متن قرآن و حدیث هست؟
تکلیف گرا بودن و بیکار نبودن یکی از واجبات است و در این شکی نیست، ولی چون عرضه نداشته ایم و نتوانسته ایم از متن روایات و قرآن مشغولیت های صحیح را برای بچه هایمان تعریف و اجرا کنیم باید آنها را به کاری لغو و بیهوده مثل مشق نوشتن وادار کنیم؟
کار کردن، تجارت، فراگیری قرآن (نه فقط خواندنش بلکه تعلیمش)، مهارت زندگی و آماده سازی برای ازدواج و ... از مواردی است که در روایات به آنها اشاره شده است.
سوم)
می شود با کمترین مشق (مشق مرسوم) بهترین نتیجه ها را گرفت، من جایی میشناسم بچه هایش هیچ مشقی ندارند و خیلی هم از بچه هایی که روزی چندساعت مشق می نویسند موفق تر هستند. به وبلاگش سر بزنید.
یک خاطره از مکتب اسلامی:
متن زیر بخشی از یک مکالمه بین من و یکی از والدین است:
- حاج آقا بچه مون توی خونه مشق نمی نویسه چیکارش کنیم؟
- خب مشکلی توی درس هاش داره؟
- نه حاج آقا همه رو هم بلده، غلط املایی هم نداره، ولی توی خونه همش بازی می کنه.
- خب بعد از ظهرها بفرستین بره جایی سر کار.
- یعنی اشکالی نداره مشق نویسه؟
- به نظر خودتون اشکالی داره! وقتی همه چی رو بلده. شما بیگاری  میخواین ازش بکشین؟! باید کار مفید انجام بده نه اینکه فقط سرش گرم بشه.
چهارم)
عنوان هم از این باب بود که خودم روحانی هستم و در همین انقلابم و هر چه بگویم تفیست سر بالا، لکن باکی نیست، درست خواهد شد.
۰۳ دی ۹۷ ، ۱۳:۱۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

مسجدی که نیست

محراب از ریشه حرب است، یعنی جنگ؛ محراب محل جنگیدن است، جنگیدن با شیطان.
مسجدی که فقط صد میلیون تومان برای محرابش خرج شده دیگر محل جنگیدن با شیطان نیست، محل معاشقه با شیطان است.

امام یعنی جلودار. امام جماعت یعنی کسی که در مسجد پیشوایی جلودار است؛

مسجدی که امام جماعتش جلودار است و هیات امنایش پیشوا، محل عبادت و سجده نیست، محل تفاخر عده‌ای است.

أَجَعَلْتُمْ سِقَایَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ کَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ وَجَاهَدَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ ۚ لَا یَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّهِ ۗ وَاللَّهُ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ / توبه 19

آیا آب دادن به حاجیان، و آبادکردنِ مسجدالحرام را [از نظر ارزش] مانند [عمل] کسی قرار داده اید که به خداوند و روز قیامت ایمان دارد، و در راه خدا جهاد کرده است؟ [ارزش این دو] نزد خداوند یکسان نیست؛ خداوند مردم ستمکار را هدایت نمی کند.

۰۳ آذر ۹۷ ، ۲۰:۱۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

داری الکی دست و پا می‌زنی

حالا توی این زیارت اربعینی یه چیزی می‌نویسم میگید چه ربطی داره؟ ربط داره برادر من ربط داره:

کاش آنقدری که دولت به معنای عامش (یعنی چه این دولت و دولت های گذشته و چه هر نهاد دولتی) وقتش را صرف شکایت و گیر دادن به مجموعه‌های انقلابی می‌کند به کارهای خودش می‌رسید اوضاع خیلی بهتر بود، مثلا اگر آنقدری که آموزش و پرورش دارد تلاش مذبوحانه می‌کند (دست و پا می‌زند) که اقدامات آتش به اختیار در حوزه تعلیم و تربیت را از بین ببرد، فقط و فقط برای یکی از هزار مشکلش وقت و انرژی می‌گذاشت همه چی خوب بود و آروم و ما هم چقدر خوشحال!

۰۵ آبان ۹۷ ، ۲۳:۰۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰