خرهای پاره وقت!

.
مردی برای مداوای درد چشمش پیش دامپزشک می‌رود. دامپزشک هم از همان داروهایی که برای دام و طیور استفاده می‌کرده است در چشم آن مرد می‌کند و او هم کور می‌شود. مرد که چشم‌هایش را از دست داده از دکتر شکایت می‌کند؛ قاضی جواب می‌دهد که این شکایت قابل پیگیری نیست چرا که اگر آن مردِ بیمار خر نبود برای مداوای چشمش پیش دامپزشک نمی‌رفت.[1]

سعدی هم این حکایت را بر می‌دارد و در گلستانش چاپ می‌کند و کتابش روانه‌ی بازار می‌شود، تا عبرتی باشد برای آن ها که بعضی وقت‌ها خر می‌شوند.

..

مدتی بعد که فروش گلستان زیاد شده و در هر جایی پیدا می‌شود، در یک دامپزشکی دکتری دارد گلستان سعدی می‌خواند، مردی در حالی که دستش را روی چشمم گذاشته وارد مطب می‌شود و از درد آه و ناله می‌کند و می‌گوید: "چشمم، دکتر". دکتر با تعجب می‌گوید: "آخر اینجا که ..." و هنوز جمله‌اش را تمام نکرده است که مرد دوباره داد و فریادش به هوا می‌رود. دکتر هر چه نگاه به مطبش می‌کند می‌بیند در بین داروهای چشم فقط یک قطره دارد که برای مداوای چشم الاغ استفاده می‌شود؛

همینطور که شک دارد آیا از این دارو استفاده کند یا نه، به یاد حکایت گلستان می‌افتد که مردی برای درد چشمش پیش دامپزشکی می‌رود. دکتر با خود می‌گوید:"بابا یا خوب می‌شه یا بدتر از این دیگه، خودش خواسته قرار نیست که کسی گردن ما رو بگیره" او از آن دارو استفاده می‌کند و از قضا مرد کور شده و با عصبانیت از مطب خارج می‌شود.

دکتر که بعد از این واقعه خیالش راحت است که کسی به او کاری ندارد یک روز می‌بیند می‌آیند و مطب او را پلمپ می‌کنند و جواز پزشکی‌اش را هم باطل. بعدها که علت را جویا می‌شود می‌فهمد آن که چشمش را کور کرده قاضی بوده و از قضا رییس همان انتشاراتی بوده که سعدی کتابش را داده به آن تا چاپ کند.

 

حکایت:

ملانصر الدین بالای منبر برای مردم از انفاق و احسان به همسایه و تهی دستان می‌گفت. به خانه که بر می‌گردد می‌بیند کیسه های برنجی که خریده بود نیست. از زنش سراغ کیسه ها‌ی برنج را می‌گیرد و زنش می‌گوید که همسایه‌مان فقیر بود و دادم به آنها. ملا زن را عتاب می‌کند و می‌گوید:"چرا این کار را کردی؟" زنش جواب می‌دهد که: "آخر خودت بالای منبر گفتی!" ملا می‌گوید:"زن، من این حرف ها را برای همسایه می‌زنم نه برای خودمان که"

 

:.

اگر گیر یک آدم خر افتادید سعی کنید تا کیلومترها از او فاصله بگیرید.



[1] حکایتی از سعدی علیه الرحمه

۰۲ ارديبهشت ۹۲ ، ۲۲:۴۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱

گدایی نکن

- فقیرِ فقیرم، در خانه‌ام چیزی پیدا نمی‌شود که بفروشم.
- هر چه در خانه‌ات داری بیاور.
- شما مدام می‌گویی، هر چه در خانه داری بیاور، جز این تکه پلاس پاره چیزی ندارم.

 

رو کرد به اطرافیان و گفت:
- کسی هست این پلاس پاره را بخرد؟

 

کسی از اطرافیان گفت:
- من به یک درهم می‌خرم.

 

دوباره گفت:
- کسی هست بیشتر بخرد?
- من به دو درهم می‌خرم.

 

بعد رو کرد به مرد فقیر و گفت:
- برو یک درهم گوشت و نان بخر، و با درهم دیگر تبر بخر.
- آخر با یک درهم که تبر نمی‌دهند!
- هر چه می‌دهند بخر.

 

به بازار رفت و با تبری بدون دسته برگشت.
- فقط همین را دادند.

 

او دوباره رو کرد به اطرافیانش و گفت:
- کسی در خانه چوبی دارد که به این تبر بخورد.

 

کسی جواب داد که بله من دارم.
چوب را که آوردند، نشست و چوب را با میخ به تبر وصل کرد و داد به مرد فقیر:
- حالا برو هیزم بکن و بفروش، ولی گدایی نکن.


 این یادداشت تقدیم به پیامبری که رحمت عالمیان بود.

اللهم صل علی محمد و آل محمد

۰۲ ارديبهشت ۹۲ ، ۲۲:۳۳ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

صغری با کبری در آموزش و پرورش!

.

در امور تربیتی سن تاثیرپذیری را (به طور عام) دوران کودکی و نوجوانی می‌دانند.

..

در وزارت آموزش و پرورش معلمانی که رتبه‌ی پایین‌تری دارند در مدارس ابتدایی درس می‌دهند.

حکایت راستکی:

- سلام تو چرا ابتدایی درس می‌دی، مگه دبیر راهنمایی نبودی؟!

- چرا رتبه‌ام اومده پایین فعلاً به راهنمایی نمی‌خوره، فرستادنم ابتدایی.

:.

ارتباط یک دانش آموز در دوران راهنمایی و دبیرستان با معلم خود، نهایت سه تا چهار ساعت در هفته است، اما در ابتدایی تمام ساعات کلاسش را در 5 روز هفته و در طول سال با یک معلم می‌گذراند.

 صغری با کبری در آموزش و پرورش

با توجه به متن، پاسخ سوالات زیر را بدهید؟!

1. اصغر چاقو کشِ سیاه سوخته که با ننه‌اش در کوچه‌ی پایین می‌نشیند، تا کلاس چندم درس خوانده است؟!

1. دکترا

2. لیسانس آمار

3. پنجم ابتدایی

4. گزینه 1و3

 

2. این "پرورش" که می‌گن، دقیقاً کجای "آموزش و پرورش" گذاشتنش؟!

1. اینجا؟

2. اینجا نه، اینجا؟

3. اونجا؟

4. کجا؟!!!

 

۰۲ ارديبهشت ۹۲ ، ۲۰:۵۲ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱

عریضه های آدم ها

عریضه های آدم ها

 حتی سرش را بلند نکرد تا صورتم را ببیند، هر چه می‌گفتم عریضه‌نویس دو خط از من جلوتر بود، انگار از زندگی من خبر داشت؛ برگه را ازش گرفتم و پاره‌ کردم،

این جور زندگی که من دارم را که همه دارند ...

۰۱ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۵:۲۹ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

عکاسی «آراء پرور» در انتخابات ریاست جمهوری!

عکاسی «آراء پرور» پس از موفقیت‌های مکرّری که در تمام انتخابات‌های گذشته داشته است، برنامه‌ی خود را برای انتخابات ریاست جمهوری سال 1392 اعلام کرد:

عکس با انواع ژست برای این ایّام گرفته می‌شود:

  1. انواع مدل «دست و چانه»؛ با امکاناتی نظیر تغییرات بنیادی در چانه


  2. چندین مدل «احترام به ارزش‌ها»؛ به همراه فوکوس تصویر شما در عمق پرسپکتیو عکس، و بلوری از ارزش‌ها


  3. ژست‌های «دردِ مردم داشتن»؛ عکس عده‌ای که از روی کاپشن‌شان هم می‌توانید تعداد دنده‌هایشان را بشمارید و قرار دادن شما در نقطه‌ی عطف جمعیت؛ میزان ملتمسانه بودن نگاه جمعیت و حالت دراز بودن دستان‌شان به سوی شما نیز در این بسته وجود دارد که جداگانه سفارش گرفته می‌شود.


  4. ژست‌های «ما خیلی حالیمونه»؛ در حال حاضر دو سه تا مدل داریم، مثل تصویر متفکرانه‌ی شما با بک‌گراندی از انواع گراف و نمودار و اعداد اعشاری.

    یک مدل خوب داشتیم که با بکگراندی بود از یک کتابخانه که تهش در افق گم بود، ولی دوره‌ی قبل استفاده شد، شرمنده.


  5. نمایش «شور و نشاط جوانی»؛ یک مدل هست که کمی هم فتوشاپ می‌برد، و آن تصویری است از جوانی شما در حال مدال گرفتن در یکی از رشته‌های ورزشی، انتخاب رشته‌ی ورزشی با خود شماست.

    مدل دیگری هم داریم که ته نشاط است و اینکه در یک مسابقه‌ی دوچرخه‌سواری شما را نشان بدهیم که نفر اول هستید و افراد پشت سر شما همه روی زمین افتاده‌اند و نفس نفس می‌زنند.

    یک مدل هم بود که میزان رأی آوری شما را خیلی بالا می‌برد و آن عکس با شورت ورزشی بود که متاسفانه در حال حاضر غیر قانونی شده است.


  6. مدل‌های اقتصادی؛ اگر طرح و پروژه‌ی اقتصادی دارید به کارتان می‌خورد. یک مدل هست که هزینه‌اش البته خیلی بالاست، و آن اینکه شما در نقش یک معرکه‌گیر هستید و مردم شما را دوره کرده‌اند، در تصویر شما یک عدد سکه‌ی 25 تومانی را دارید با دندان‌تان از وسط تا می‌کنید.
    باید بگم که 25تومانی‌اش هم طرح قدیم است؛ این عکس ردخور ندارد، جوری در ناخودآگاه مردم تاثیر می‌گذارد و شما را استاد مسلم اقتصاد می‌دانند که نگو و نپرس.

بالا بودن آراء شما غایت آمال ماست.

۲۸ فروردين ۹۲ ، ۲۲:۴۸ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

نشد که نشد

برای خاطر محسن چه آرزوها داشت

که او بزرگ شود بعد ... نشد که نشد

۲۵ فروردين ۹۲ ، ۰۱:۱۱ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

مشق بی عیدی

مشقامو خوب نوشتم

ولی

بابام دیگه نیست بهم عیدی بده ...

 

مشق بی بابا

۲۲ فروردين ۹۲ ، ۱۰:۲۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱

دلیل اصلی موفقیت!

به فکرم رسیده است اگر من هم روزی رفتم داخل یک برنامه‌ی تلویزیونی، به عنوان یک قهرمان، مجری که از من پرسید: «چه کسی بیشترین نقش رو توی موفقیّتت داشت؟» من لبخند بزنم و بگویم همسرم.

ولی حالا که فکر می‌کنم دلیل اصلی موفقیّتم را زنم نمی‌دانم، اصلاً همین زن می‌آید زندگی من را خراب می‌کند، من که می‌دانم هر وقت می‌خواهم بروم بیرون دنبال موفقیّت هی ما را سوال پیچ می‌کند که «تو همش داری می‌ری دنبال این موفقیّت» والّا، حالا من بروم و بگویم که همچنین زنی آمده است و بیشترین نقش را در زندگی من داشته است؟! اصلا و ابدا، تازه اصلاً حوصله برادرها و خواهرهایش را ندارم، دم به دقیقه می‌خواهند بیایند و هی مفت بخورند و در زندگی آدم دخالت کنند.

اصلاً کی خواست زن بگیرد! ول کن همینطور مجرد داریم زندگی‌مان را میکنیم.

۱۸ فروردين ۹۲ ، ۲۳:۱۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یک جامعه‌ی آماریِ توپ!

قبل‌تر که مثلاً به پیتزایی می‌رفتیم، کلی منتظر می‌شدیم تا قسمت غیر خانوادگی! خالی شود و برویم بشینیم، چند شب پیش که رفتیم بیرون غذا بخوریم، در قسمت غیرخانوادگی! پرنده پر نمی‌زد، عوضش قسمت لژ خانوادگی! مملوّ بود از جمعیت؛

خدا را شکر آمار ازدواج دارد روز به روز بالا می‌رود و این گرانی‌ها تاثیری نمی‌گذارد.

پیتزای سلطان قلب ها

۱۶ فروردين ۹۲ ، ۰۹:۵۶ ۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

امیدواری‌ات توی حلقم!

گویند روزی عربی امروزی، خاک‌برسریِ زیادی تناول نمود و از فرط شکم درد وقتی در مجلسی مادرِ زیبارویش را دید، بگفتا:

«پدر، تو یک غاصب هستی، این بانوی زیبا را فریب دادی و به ازدواج خود درآوردی و نگذاشتی که من با او ازدواج کنم.»

جمع همه، بخندیدند و مادر رویش کمی سرخ شد و پدر هم بین انگشت شست و سبابه‌اش را دندان بگرفت.[1]

 

شیخ عبدالله بن زیاد آل نهیان

 

حکایت مربوط:

شیخ عبدالله بن زاید آل نهیان بعد از سفر اخیر آقای احمدی نژاد به جنوب کشور گفته است:

«امیدواریم ایران به این موضوع و این اختلاف و این اشغال! (جزیره ابوموسی و تنب کوچک و بزرگ و این چیز ها دیگر) نه تنها به عنوان مانعی در برابر بهبود و گسترش روابط با امارات بلکه به عنوان مانعی در برابر روابط کشورهای عربی با ایران بنگرد.»

دوستی دارم که می‌فرماید: امیدواری‌ات توی حلقم!

 

+عکس کاملاً تزئینی می‌باشد.



[1] این حکایت زاییده‌ی ذهن جوّال نویسنده‌ی وبلاگ مشهور پاورقی است.

۱۴ فروردين ۹۲ ، ۱۹:۱۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰