کیف پول

شرمنده که صبح روز رحلتت آمدم زیارت،

آخر در شلوغی دور ضریح حواسم به کیف پولم بود ...

تو کم درد نداشتی، ببخش.

 


برای حضرت معصومه سلام الله علیها که کنارش زندگی برایم معنا شد.

۰۳ اسفند ۹۱ ، ۲۰:۵۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

بخاری نفتی در جنگ جهانی!

- سلام آقا، یه تک تیرانداز M-93 Black Arrow با دو تا خشاب 10 تایی بی زحمت

- یه مدل جدید برامون اومده، ضمانت و هلوگرام هم داره، 20 دلار هم گرون تره

- آره همونو بده، اگه خوب کار نکنه پس می‌گیرین دیگه؟!

- داداش گلم، اصن تو ببر، یه گشتی باهاش بزن، راضی نبودی من قول شرف می‌دم که عوضش کنم.

حالا برای چه کاری می‌خوای؟! برای سینما، مجلس نمایندگان، پاساژ لباس، چی؟!

- برای مدرسه می‌خوام.

- خوبه، جدیده تا حالا نشنیده بودم. شد 53 دلار

- بیا اینم 60 دلار

- شرمنده پول خرد ندارم یه خشاب اضافی می‌دم که می‌شه 5 دلار، یه آدامس شیک هم روش می‌ذارم که می‌شه 2 دلار

- خوب شد گذاشتی، آدامس خیلی  به درد می خوره

- گفتی مدرسه، راستی اخبار ایران رو چک کردی؟!

- نه چی شده، دوباره احمدی نژاد حرفی زده؟!

- نه بابا، اون که جدیداً سرش به کار خودش گرمه. آتیش سوزی توی یه مدرسه رو می‌گم

- لوله‌ی گاز ترکیده؟!

- نه بابا، بخاری نفتی کلاس آتیش گرفته و فاجعه درست کرده؟!

- شوخی می کنی؟!

- نه بابا، جان خودم

- ببینم بین اسلحه هاتون بخاری نفتی هم دارین؟

- نه حملش غیر قانونیه، شرمنده، اگه داشتیم قابل شما رو هم نداشت

- حیف شد. باشه ممنون، با همین یه کاریش می‌کنم 


۲۵ آذر ۹۱ ، ۲۳:۲۵ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

عذرخواهی می کنم!

از تو و ما و شما، ایشان، من و او عذرخواهی می کنم
از لباس چرک و از جوراب بد بو عذرخواهی می کنم

 

از الف.میم، عین.لام، جیم.کاف و مخصوصا چِ زاده
آن که شد بر خواب مردم مثل لولو عذرخواهی می کنم

 

جستجوی یار می کردم در اینترنت، همه فیلتر شدند
حالا از گوگول، اِم اِس اِن، سایت یاهو عذرخواهی می کنم

 

آن سمرقند و بخارایی که داده قول حافظ، بابتش
از همه ترکان هم از آن خال هندو عذرخواهی می کنم

 

رفتم و از آن همه گفتم به لیلی عاشقت هستم کنون
از پری و نرگس و نسرین و مینو عذرخواهی می کنم

 

کرده ام انگشت بی جا هر کجایی حفره یا سوراخ بود
فی المثل از حفره های شهر باکو عذر خواهی می کنم

 

معذرت از کدخدا یا ناخدا یا که معاون هیچ نیست
از خدای خود ار آب رفته بر جو عذر خواهی می کنم 

۰۳ مرداد ۹۱ ، ۰۸:۱۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

انصراف از دریافت یارانه و سوختگی موضعی!

صفحه‌ی گوشی 1200 ام (دوازده-دو صفر) را با شلوارم تمیز می‌کردم که ناگهان صفحه‌ی موبایلم شروع کرد به خاموش و روشن شدن؛ بعد شروع کرد به لرزش و ویبره‌ی شدید که تمام تنم داشت می‌لرزید. ناگهان گوشی از دستم پرت شد گوشه‌ی اتاق. بعد مثل اینکه پرواز کند مقداری از زمین بلند شد و معلق در هوا ماند. من که خیس عرق شده بودم و خشکم زده بود وحشت داشتم به گوشی نزدیک شوم. اساسی ترسیده بودم که این دیگر چه مدلش است که گوشی معلق در هوا مانده؟ خب یک چیزهایی شنیده بودیم که این گوشی‌های جدید و اَپِل و از این جور چیزها همه کاری می‌کنند، بچه نگه می‌دارند، آب پرتقال می‌گیرند، پوشک ایزی‌لایف سالمندان را عوض می‌کنند، وقتی تماس و پیامک‌های ناجور برایتان می‌آید و شما را ناراحت می‌کند گوشی به طور خودکار شما را دلداری می‌دهد، ولی آخر گوشی 1200 که نه وایرلسی دارد و نه بلوتوثی و خفن ترین کاری که با او می‌شود انجام داد استفاده از چراغ قوه‌ی نسبتاً پرنورش است، چرا در هوا این جوری معلق مانده است!؟ آقای من که شما باشی همین‌طور در کف و حیرت مانده بودم که ناگهان از درز و دروز گوشی دود شدیدی بیرون زد که کل اتاق را گرفت، به حدی که نمی‌توانستم جایی را ببینم. کمی که گذشت با دست دودها را دور کردم و فضای اتاق تا حدی قابل تشخیص شد.

آقا چشمتان روز بد نبیند به یک بار دیدم یک غول بی شاخ و دم جلویم سبز شده و مثل آدم‌های خون‌خوار و طلبکار به من زل زده است. نمی‌دانستم از ترس چه کار کنم، می‌خواستم داد بزنم اما صدایم بند آمده بود. می‌خواستم فرار کنم اما تمام اعضای بدنم خشک شده بود، دقیقاً مثل وقتی که در خواب بختک به جانتان می‌افتد و نمی‌توانید هیچ حرکتی بکنید؛ مادربزرگم می‌گفت هر وقت بختک در خواب و بیداری به سراغت آمد بسم الله بگو ولت می‌کند. اما دریغ از یک حرف که از دهان من بیرون بیاید، نفس به زور می‌کشیدم. غول گوشی صورتش را آورد جلوی صورت من و در حالی که دست‌هایش را بر سینه‌اش گذاشته بود گفت: «سلام ارباب، نترس من غول گوشی هستم. آرزو کن تا برایت برآورده کنم» من که هاج و واج نگاهش می‌کردم، مانده بودم که این غول از کجا پیدایش شده؟ آن هم چرا از گوشی 1200؟ معمولاً غول‌ها از چراغ یا قوری، یا شبیه این‌ها بیرون می‌آیند! غول که همین‌طور به من نگاه می‌کرد دوباره گفت: «ارباب آرزو کن که وقت ندارم امروز پنج شنبه است زودتر تعطیل می‌کنیم» غول که به عقب برگشت من کمی آرام شدم و نفس‌هایم کندتر شد. سلامی به غول کردم و اولین آرزویم را گفتم. با خودم گفتم خدا را چه دیدی، سنگ مفت است گنجشک هم مفت؛ ضرری که ندارد، هیچ کسی هم اینجا نیست بگوید که تو دیوانه شدی یا از این جور حرف‌ها.

با خودم گفتم اول از آرزوهای کوچک شروع کنم که اگر دروغکی بود خیلی ضایع نباشد. گفتم: «چند کیلو گوشت گوسفندی تازه می‌خوام» غول چشم‌هایش را بست و داشت به سختی به خودش فشار می‌آورد و دود از گوش‌هایش بیرون می‌زد، تصویر غول مدام قطع و وصل می‌شد، کمی که گذشت تصویر صاف شد و غول که نفس نفس می‌زد، گفت: «ارباب آرزویتان برآورده شد» گفتم: «پس کو؟!» گفت: «ارباب بسته های آرزویی ما در پکیج های سه تایی آماده شده است. سه تا آرزو که کردید همه را در یک پکیج به همراه یک عدد پماد سوختگی موضعی به عنوان هدیه به شما تحویل می‌دهیم» خواستم آرزوی دوم را بکنم که غول گفت: «فقط خواهشاً آرزوهای سنگین نکنید» گفتم: «کجاش سنگین بود؟» گفت: «آخر این روزها هر جا رفتم آرزو به این گرانی و سنگینی را برآورده نکرده بودم» آرزوی دوم و سوم را هم گفتم. غول داشت پکیج آرزوها را هولوگرام می‌زد که تصویر غول قطع و وصل شد و ناگهان ناپدید شد، بعد گوشی از هوا به زمین افتاد. با احتیاط رفتم طرف گوشی که دیدم باتری‌اش تمام شده است. با خودم گفتم: «شانس که نداریم!».

گوشی را برداشتم و زدم به برق. هنوز فیش شارژر را به گوشی زده یا نزده، پیامکی برایم آمد. پیامک را که باز کردم دیدم پیامک انصراف از دریافت یارانه‌هاست. پشت بندش دوباره پیامکی برایم آمد: «سلام ارباب، من غول گوشی هستم، گوشی خاموش شد فرصت نکردم پکیج را تحویل بدهم، یک پیامک خالی به شماره‌ی 125 بفرست تا پکیج را تحویل شما بدهند» من شوکه شده بودم از پیامک انصراف از دریافت یارانه و دیدن این غول زپرتی. پیامک غول را ری پلی (replay) کردم و نوشتم: «سلام غول عزیز، به خاطر فشار بیش از حدی که برای برآورده کردن آرزوهای من به تو آمد، من یک آرزو بیشتر ندارم و آن هم این‌که جان عزیزت دیگر طرف ما نیا. ما داشتیم زندگی‌مان را می‌کردیم ما را چه به این غلط‌ها که آرزوی گوشت را حتی در ذهن‌مان هم داشته باشیم. برو عزیز من برو. فقط اگر امکان دارد و زحمتی نیست آن پماد سوختگی موضعی را برای ما بفرست».

لایه جدید...
لایه جدید...
۱۴ ارديبهشت ۹۱ ، ۲۰:۳۰ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

آخرین جمعه‌ی سال

شاید آخرِ یک سال همیشه بهتر باشد از اول آن سال.

شاید همیشه آخرین روزهای سال پرخاطره تر باشند از روزهای اول سال.

همیشه آخرین چهارشنبه‌ی سال را سور می‌گیرند.

آخرین جمعه این بار خیلی بهتر بود، بهتر از همه روزهای سالم.

آخرین جمعه، از آخرین پنجشنبه از، اولین روز سال از ...  نمی‌دانم؛

از همه‌ی این اولین و آخرین‌ها برایم بهتر بود. اصلاً انتظار نداشتم که آخرین جمعه‌ی سالم را این گونه بگذرانم، اما آبِ طلب نکرده مراد است.

در فکر همین چیزها بودم که صدای زنگ ساعتِ حرم من را متوجه خودش کرد؛ 1، 2، 3، 4، 5، 6، 7، 8، 9، ده تا شاید هم یازده تا شد، از اینجا نمی‌توانم صفحه ساعت صحن انقلاب را ببینم، ولی فکر کنم ده تا بود.

۰۴ فروردين ۹۰ ، ۲۲:۳۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

روغن موتورِ جهیزیه!

همه با هم خوش و بش می‌کنند که به یک‌باره پدر عروس خانم می‌گوید خب حالا بریم سر اصل مطلب.

پدر داماد یک دفعه حرف پدر عروس را قطع می‌کند و می‌گوید:

«قبل از اینکه بریم سر اصل مطلب من یه سؤال از عروس خانم دارم. ببخشید عروس خانم، شما توی جهیزیه‌تون قابلمه‌ی تفلونِ هومن هم دارین؟»

عروس خانم هم که گل از گلش شکفته می‌گوید:

«با اجازه بزرگ‌ترها بله» و با خیر و خوشی این دو جوان به خانه بخت می‌روند.

با این الگوی صحیحِ ازدواج که صدا و سیما پخش می‌کند فکر نکنم اصلاً این ازدواج‌هایی که کاملاً با شناخت طرفین شروع شده‌اند به طلاق بکشد. البته درست است که این سوژه های بد (درِ پیت) کار شرکت سازنده‌اش است و ربطی به صدا و سیما ندارد ولی صدا و سیما هم که گاراژ قدیر ژانگولر نیست.

و در آخر ما هم برای این ازدواج موفّق که در این پیام بازرگانی نیمه تمام ماند یک پایان خوب هم نوشتیم و آن اینکه:

وقتی پدر داماد خیالش از جهت این عروسِ با کمالات راحت شد و دریافت که او می‌تواند با یک قابلمه‌ی تفلون همسری خوب و مادری شایسته باشد، پدر عروس هم که باید خیالش راحت شود از اینکه دامادش مردی اهل زندگی و کار باشد و این که بتواند دخترش را خوشبخت کند از داماد می‌پرسد:

«ببینم آقا داماد شما برای اتومبیلتان از روغن موتورِ کامبیز استفاده می‌کنید؟!»

***

راستش قرار بود اینجا داماد هم بله را بگوید و هر دو به خانه بخت بروند ولی آقا داماد خیلی با حالتی جنتل‌مَنی یک روغن موتورِ دیگر از جیب کتش بیرون می‌آورد و در حالی که صدایش اکو دارد می‌گوید:

«من از روغن موتور کامران استفاده می‌کنم» و پدر عروس هم ناراحت می‌شود و این دو کبوتر عاشق به هم نمی‌رسند.

۱۸ دی ۸۹ ، ۲۲:۲۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یک اشتباه دوران دبستان

گشتی در شماره تلفن‌های قدیمی زدم تا بالاخره شماره‌ی یکی از دوستان دوران ابتدایی‌ام را پیدا کردم.

خیلی وقت بود که خبری ازش نداشتم حتی حدس می‌زدم که شماره‌ی خانه‌شان عوض شده باشد. تماس گرفتم و شماره درست بود؛

صداش بعد این همه مدت تغییر نکرده بود با اینکه من کلی تغییر کرده بودم امّا همان اول من را شناخت.

دوتا هم‌کلاسیِ دوران ابتدایی که بعد مدت‌ها با هم صحبت می‌کنند خیلی حرف برای گفتن دارند.

بین این حرف‌ها فهمیدم که گاهی آدم کاری می‌کند که خودش متوجه نیست اشتباه است، اما اطرافیانش را اذیت می‌کند، حتی ممکن است اشتباه نباشد ولی ممکن است طرف مقابل از این کار ناراحت شود.

حالا قضیه این بود که این رفیقم گفت: «فلانی همیشه زنگ‌های تفریح که می‌شد دلم می‌خواست با هم باشیم و توی حیاط حرف بزنیم و بازی کنیم اما تو همیشه یا تو کلاس بودی یا با بچه‌های دیگه می‌گشتی.»

چیزی نگفتم اما خیلی حالم گرفته شد از این‌که گاهی آدم نفهمد رفیقش غیر مستقیم می‌خواهد چه حرفی را به او بزند. گاهی نفهمد که رفیق آدم با چشمانش از آدم چه می‌خواهد.

۲۴ آبان ۸۹ ، ۱۹:۳۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

جایی که نباید باشیم

- بعضی آدم‌ها باید جایی باشن که متأسفانه نیستن، بعضی وقت‌ها هم باید جایی که نباشن هستن.

- چی میگی؟! حالت خوبه؟!

- آره، راست میگی بد گفتم، بهتر میگم، آدم همیشه باید جایی باشه که الآن نیست و همیشه جایی که نباید باشه هست. حالا درست شد، درسته، همینه.

- تو که  بدترش کردی، میشه یه کم زیر دیپلمی، زیر سیکلی اگه شد کم‌تر، واسه ما توضیح بدی

- بابا مگه من دارم چیز عجیب و غریبی می‌گم، خب ما آدما باید جایی باشیم که نیستیم و همیشه جایی هستیم که نباید باشیم.

- جدا؟! از این همه شفاف سازیِ شما کمال تشکر رو دارم، خب این‌هایی که می‌گی یعنی چی؟

- البته وقتی فکر می‌کنم می‌فهمم که نه همه‌ی آدم‌ها.

- نه همه‌ی آدم‌ها چی؟!

- ببین ما باید توی زندگی‌مون در مسیری زندگی کنیم و در مسیری راه بریم که اون مسیر رو برای ما قرار دادند.

- کی؟

- توی زندگی همیشه یه راه درست وجود داره، توی صحبت کردن‌های ما همیشه یک سری حرف‌ها هست که حرفِ درسته، توی شنیده‌هامون بعضی شنیده‌ها هست که باید شنید و بعضی رو باید در مقابلشون پنبه توی گوش‌مون کنیم و همه‌ی این‌ها به آدم می‌گه که توی زندگی باید کجا باشه و کجا نباشه، به همین راحتی.

- اون‌وقت باید چی کار کنیم؟!

- نباید کار خاصی بکنیم فقط باید مراقب باشیم.

- مراقب چی؟

- مراقب اعمال و رفتار و گفتار و ...

- ...

- امام علی علیه السلام می‌گن: تقوا اینه که در زندگی خود در جایی که خدا دوست دارد باشیم و در جایی که او دوست ندارد نباشیم.

۱۷ شهریور ۸۹ ، ۱۹:۰۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

کلاس NA و ماه رمضان

«من رضا ایرانی هستم، من تا الآن شش روز است که به لطف الهی در آرامش هستم و کاملاً پاک.»

***

چهارراه را به سمت انتهای خیابان که بن بست بود رد می‌کردم به حسینیه ای تقریباً گمنام می‌رسیدم. می‌گفتند که تمام سال متروکه است و فقط ایام خاص مثل محرم و صفر رونق می‌گیرد.

متصدی‌های حسینیه آدم‌های پول دار خیری بودند که این حسینیه را برای کارهای خیرِ مخصوصی! ساخته بودند و اگر می‌گفتی که قرار است در این حسینیه محفلی برای تجمع جوانان باشد برای اینکه بر سر مباحث دینی و فرهنگی با هم بحث کنند تو را به لبخندِ گوشه‌ی لبشان مهمان می‌کردند.

***

پیاده به سمت انتهای خیابان می‌روم، وقت نماز است و باید در حسینیه بعد از مدت‌ها نماز جماعت اقامه شود؛ از مدت‌ها قبل دنبال بودیم تا در ماه رمضان حسینیه را برای برگزاری نماز جماعت دست بگیریم، آن هم فقط برای برگزاری نماز و بس. نماز که تمام می‌شد تعدادی جوان و تعدادی هم عاقل‌مرد به عنوان کلاس دور هم جمع می‌شدند. اوایل برایم مهم نبود که چه برنامه ای دارند ولی بعد از مدتی که دیدم به طور مرتب این افراد در این کلاس شرکت می‌کنند برایم جالب شد که بدانم چه خبر است. به همین خاطر بعد از نماز از یکی از جوان تر های آن جمع سؤالم را پرسیدم و آن هم با صراحت گفت: «کلاس NA.»

***

از وقتی فهمیدم بعد از نمازی که ما اینجا می‌خوانیم این افراد برای ترک اعتیاد در این مکان جمع می‌شوند جمله‌هایی که در کلاس از این افراد می‌شنیدم برایم جلب توجه می‌کرد. شنیدن آن جمله‌ها از آن افراد مرا در جا میخ کوب می‌کرد.

«من رضا ایرانی هستم، من تا الآن شش روز است که به لطف الهی در آرامش هستم و کاملاً پاک می‌باشم.»

این جمله‌ها راحتم نمی‌گذاشت.

***

موقع سحر بود و فرزاد جمشیدی فضایی معنوی را در منزل ایجاد کرده بود به دیوار تکیه داده بودم و خیره شده بودم به روبرو.

«من رضا ایرانی هستم، من علی حسینی هستم، من داوود اسماعیلی... احمد شعبانی ... من تا الآن که بیست و دو روز از ماه رمضان می‌گذرد کاملاً در آرامش هستم و پاک می‌باشم»؟!

۱۱ شهریور ۸۹ ، ۱۸:۴۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰