حرف بی ربط!

تجربه‌های آخوندی (2)

این یادداشت‌ها را که فعلاً تحت عنوان مشترک تجربه‌های آخوندی منتشر می‌کنم، تجربه‌هایی است که در کسوت یک روحانی آنها را به دست آورده‌ام.

توی اعتکاف با تعدادی از بچه‌ها حلقه زده بودیم، اواسط بحث بود که مهدی آمد؛ برای چند ثانیه همه متوجه مهدی شده بودند چون از روی سر و کول همه رد شد تا بیاید وسط، دقیقاً روبروی من بنشیند، مهدی که آمد کمی دلهره پیدا کردم، با خودم گفتم الآن است که بحث را خراب کند. اولین بار موقع ثبت‌نام در اعتکاف بود که مهدی را دیدم، همان‌جا بود که دلهره‌ام شروع شد، قیافه‌ی مهدی دست کم به سی ساله‌ها می‌خورد ولی گفت که کلاس پنجم ابتدایی است!

بحث را با صحبت بچه‌ها اداره و سعی می‌کردم کمترین حرف را بزنم. خلاصه بحث داشت بالا می‌گرفت و من چند دقیقه‌ای متکلم بودم، صدایم بلند بود، بچه‌ها هم چشم و گوش‌شان را به من داده بودند، مهدی هم؛ از همینش می‌ترسیدم، باز اگر حواسش پرت جایی دیگر بود خیالم راحت بود ولی وقتی حواسش بهت هست یعنی می‌خواهد کاری بکند، یعنی هر لحظه ممکن است آتشی به پا بکند. با آب و تاب بحثی را توضیح می‌دادم که مهدی بی مقدّمه پرسید: «من هم یه بار رفتم سجده مهرم چسبید و دوباره افتاد.»

«چی می‌گی مهدی؟! آخه مهر و سجده چه ربطی داره؟ ای خداااا ...»

این جملات به سرعت برق از ذهنم عبور کرد. ماندم چه بگویم یخ کرده بودم و برای چند لحظه زبانم قفل شده بود. چهره‌ی بچه‌ها را که نگاه کردم دیدم چند نفری می‌خندند و چند نفری هم به مهدی اخم کرده‌اند؛ مانده بودم خنده‌ی بچه‌ها به من بود یا به مهدی، دست و پایم را گم کرده بودم دلهره داشتم رشته‌ی بحث پاره بشود و سنگ روی یخ بشوم، به همین خاطر سریع جوابش را دادم و ادامه‌ی حرفم را دنبال کردم؛ مهدی ساکت شده بود. با خودم گفتم خدا کند که دیگر سوالی نپرسد.

داشتم جمله‌ای شبیه به این را می‌گفتم که: «عاقل اگه حتی یه درصد هم احتمال بده که اون عالم حساب و کتاب داره حواسش رو به ...» هنوز جمله‌ام تمام نشده بود که مهدی با صدایی شبیه فریاد و با دستی که به سمت من بلند کرده بود گفت: «تازه مهرش هم کربلا بود.[1]»

بچه‌ها دیگر نمی‌توانستند نخندند و هر کاری کردم نتوانستم بحث را نگه دارم، کلاً وا رفتم! یک جورایی ضعف شدیدی هم پیدا کرده بودم از اینکه یک ساعت قصّه‌ی حسین‌کرد شبستری را تعریف کنم و بعد یکی بگوید لیلی مرد بود یا زن؟!

با یکی دو جمله بحث را خاتمه دادم. قرار بود سه روز در اعتکاف با مهدی باشم و تازه این روز اوّلش بود. باید فکری می‌کردم، از تجربه‌ای که قبلاً از مواجهه با امثال مهدی داشتم تصمیم گرفتم از مهدی فراری نباشم. با اضطراب و نگرانی با مهدی یک دست محکم دادم. مهدی حدوداً 30 سال سن داشت ولی یک پسربچه مانده بود، پسربچه‌ای شیرین.

***

بدجور ذهنم درگیر شده بود. مهدی توی عوالم ما سیر نمی‌کرد و جایی دیگر بود و هر چه ما می‌گفتیم او حرف خودش را می‌زد که شاید بی‌ربط بود. یاد حرف‌های بی‌ربط خودم افتادم وقتی که خدا دارد با من صحبت می‌کند.



[1] تربت کربلا

۲۵ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۵۷ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

میرزای شیرازی شدن

تجربه‌های آخوندی (1)

این یادداشت‌ها را که فعلاً تحت عنوان مشترک تجربه‌های آخوندی منتشر می‌کنم، تجربه‌هایی است که در کسوت یک روحانی آنها را به دست آورده‌ام.

شده بودم مسئول برگزاری اعتکاف دانش‌آموزی و برای اینکه دانش‌آموزها بتوانند از فرصت اعتکاف استفاده‌ی بهتری ببرند اعلام کرده بودیم که تلفن همراه با خودشان نیاورند، ولی بالاخره تعداد قابل توجهی تلفن همراه داشتند و ما هم خیلی سخت نگرفتیم.

فکر کنم سحر اوّل بود که در مورد اینکه "باید توی اعتکاف حواسمون به خود و خدامون باشه" سخنرانی کردم. حسّی که من بعد از منبرم داشتم این بود که وقتی از روی صندلی بلند بشوم صحنه شکستن و به آتش کشیدن قلیان‌ها تکرار می‌شود البته این بار با تلفن‌های همراه!

فکر کردم نهضتی به پا کرده‌ام.

بعد از نماز صبح بود که خوابیدیم. حدود ساعت 10 با صدای یکی از بچه‌ها بیدار شدم.
داشت صدایی شبیه این را از خودش در می‌آورد: ووووووم وووم وووووووووم وووم.
بیدار شدم و دنبال صدا گشتم، پشت سرم بود. نگاهش کردم دیدم دارد با تلفن همراهش ماشین‌بازی می‌کند! آنجا بود که فهمیدم هنوز میرزای شیرازی نشده‌ام!

برای اوّلین‌بار تجربه‌ی این حسّ جالب بود که عدّه‌ای پای منبرت نشسته‌اند و حتّی به تایید حرف‌هایت سر هم تکان می‌دهند ولی بلافاصله بعد از منبر می‌بینی که ...

۰۴ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۳۸ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

مشعل المپیک در پیاده‌روی اربعین

مسئولان برگزاری المپیک، مسیر حرکت مشعل المپیک 2016 را طوری انتخاب کردند که در این مسیر زیبایی‌های برزیل و فرهنگ متنوع آن وجود داشته باشد.

یونیفرم رسمی حمل مشعل تی‌شرت سفیدرنگ و شلوارکی با حاشیه‌های زرد و سبز است. مسئولان برگزاری ریو معتقدند که سفید نشان دهنده صلح و اتحاد، زرد نشانگر مشعل المپیک و سبز یادآور پرچم برزیل است.

***

عدّه‌ای از مردم به خاطر کم بودن حقوق‌شان تحصّن می‌کنند و مقابل یک اداره یا بانک چند روز می‌نشینند و غذا نمی‌خورند تا اعتراض‌شان را به گوش وزیر یا رئیس جمهور برسانند. یا مثلاً توی اتفاقات سال 88، کسانی که زندانی شده بودند تحصّن می‌کردند و یک هفته شاید هم بیشتر غذا نمی‌خوردند. عدّه‌ای مسیری را پیاده‌روی می‌کردند و یا راهپیمایی انجام می‌دادند تا فریادشان را به گوش دیگران برسانند.

***

به نظر شما این‌ها چرا این کار را می‌کنند؟ چرا تحصّن می‌کنند؟ چرا یک مشعل ساده‌ی المپیک دست به دست در کل دنیا می‌چرخد و افراد زیادی آن را با پای پیاده حمل می‌کنند حتّی بالای قلّه‌ی اورست.

بعد وارد هر منطقه و کشوری که می‌شود کلّی تجلیل و خسته نباشید و ... برایش برگزار می‌کنند؟! مگر این مشعل المپیک چیست که باید پای پیاده روانه‌ی مقصد بشود؟ خب سوار هواپیمایش کنند تا در عرض نیم ساعت به مقصد برسد. اگر این مشعل بدون سر و صدا به مقصدش برسد مشکلی پیش می‌آید؟

یعنی آن وقت دیگر المپیک چیزی جهانی نمی‌شود؟ آن وقت کلّ دنیا خبردار نمی‌شوند که المپیک در راه است و ... ؟ معلوم است که نمی‌شوند.

مساله همین سر و صدا است. مساله همین رساندن به گوش عالم است.

ولی چرا کسی به مشعل المپیک خرده نمی‌گیرد ولی به پاهای برهنه‌ی مسیر نجف تا کربلا و یا سبزوار و شاهرود و تهران و ... تا مشهد ایراد وارد می‌کنند و هزار شبهه برایش می‌سازند؟! چرا؟! با اتوبوس و هواپیما به مشهد و کربلا می‌شود رفت ولی مشعل المپیک را نمی‌شود با هواپیما و کشتی و اتوبوس برد؟! معلوم است که نمی‌شود، به همان دلیل بالا.

تا به حال به این فکر کرده‌اید که این پیاده‌روی‌ها جدای از رشد معنوی که برای هر فرد دارد چه تاثیری را در جهان می‌گذارد؟

کمی به مشعل یالثارات الحسین و دادخواهی از مظلومان و پابرهنگان عالم در مسیر پیاده‌روی کربلا یا مشهد فکر کنید.

 

***

این یادداشت را در  شماره 19 نشریه نشانی منتشر کردم. نشریه را از اینجا دریافت کنید.

۱۶ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۴۰ ۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

سالگرد ازدواج تقدیری

من نام تو را قبل از اینکه بیایی در کوله بار داشتم، خبر نداشتم.
همان شب قدری که، نام تو در تقدیرم نوشته شد ... و چند ماه بعد در شناسنامه‌ام.
این شب‌ها سالگرد ازدواج تقدیری‌ام است نه شناسنامه‌ای.
۰۹ تیر ۹۵ ، ۱۴:۲۰ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

عواقب زود ازدواج کردن!

هی می‌گن جوونا زود ازدواج کنن! زود ازدواج کنن! زود ازدواج کنن که چی بشه؟! خودِ من زود ازدواج کردم چی شد؟ کلی ضرر کردم.

چه قدر ساده بودیما. به حرف این و اون گوش کردیم و زود ازدواج کردیم. حالا بیا نتیجه‌اش رو ببین. آخه کی حاضره همچین ضرری رو که من توی زندگیم کردم بکنه؟!

آخه لا مصّب یه ذرّه، دو ذرّه هم که نیست هفت میلیون تومنه! می‌فهمی یعنی چی؟! تازه دو تا هفت میلیونه! میشه چهارده میلیون! آدم چهارده میلیون ضرر بکنه؟! بعد می‌گن جوونا زود ازدواج کنن. اگه ما شیش ماه دیرتر ازدواج می‌کردیم، فقط شیش ماه دیرتر، اون وقت به جای شیش میلیون، بیست میلیون وام ازدواج می‌گرفتیم. واقعاً چرا؟! آخه چرا باید عجله کرد؟ آخه چرااا؟ من فریب خوردم آقا!

یک متاهل نادم در سال 1395، که در سال 1394 ازدواج کرد!

 •••

البته بنده مثل این آقا پشیمان نیستم ها! چون اوّلا وام شش میلیونی هم برای ما زیاد بود، البته اقساطش! ثانیاً همان وام شش میلیون بیش از شش ماه طول کشید گرفتنش، حساب کنید بیست میلیون چه قدر طول می‌کشد؟!

اگر هم متوجه قضیه نشدید این خبر را بخوانید.

 •••

چند خاصیّتِ گرفتن وام (اعم از ازدواج و ...)

  1. اصل و نسبت را جلوی چشم می‌بینی و دیگر تا آخر عمر یادت نمی‌رود که فرزند که هستی و کجا به دنیا آمده‌ای و شماره‌ی سری شناس‌نامه‌ات چند است؟ آخر دستِ کم باید ده بار این اطلاعات را در برگه‌های مختلف وارد کنی.
  2. تمرین خوبی است برای امضاء کردن تا اشکالات امضاهایتان را بتوانید برطرف کنید!
    (البته این خاصیّت در سند ازدواج هم هست!)

 

۱۰ خرداد ۹۵ ، ۰۴:۰۱ ۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

عمامه‌ی چند سیری!

روحانی

عمامه را که روی سرم گذاشت دست‌هایش را به نشانه‌ی دعا بالا آورد و خواند: ...

***

روز میلاد حضرت علی اکبر علیه‌السلام، به آرزوی دیرینه‌ام رسیدم؛ لباسی پوشیدم که در رویاهایم خودم را داخلش می‌دیدم.

استادی که عمامة چند سیری![1] را روی سرم گذاشت این حدیث[2] را برایم خواند:

امام جواد علیه‌السلام می‌فرمایند: کسی که شیعیان ما را از جهل و نادانی بیرون بیاورد و شیطان و وسوسه‌هایش را از آنها دور کند و آنها بر دشمنان ما اهل بیت پیروز کند، نزد خداوند از عابد(عبادت کننده) مقامش بالاتر است. این شخص نسبت به عابد مثل ماه شب چهارده است در مقابل ستاره‌ای که به سختی دیده می‌شود.

***

با اینکه پارچة عمامه حدوداً بین 6 تا 7 متر است و وزن قابل توجهی هم ندارد، ولی روی سرم سنگینی می‌کند. سنگینی‌اش هم بیشتر می‌شود وقتی امثال حدیث بالا را برای خودم بازخوانی می‌کنم و می‌فهمم که چه قدر مسئولیت گرانی به من واگذار شده است، مسئولیتی که البته قبلاً هم بود ولی از چند روز پیش شکل دیگری پیدا کرد.

***

عمامه را که روی سرم گذاشت دست‌هایش را به نشانة دعا بالا آورد و خواند: اللهم اجعله من العلماء العاملین و احفظه برحمتک یا ارحم الراحمین. همه آمین گفتند و ان‌شاالله و من بعد از چند روز هنوز به کلمة عاملین فکر می‌کنم.

***

اتفاق جالب اوّلین رو معمم شدنم این بود که تا چند روز قبل در پردیسان[3]، کلّی منتظر می‌ایستادم تا یک تاکسی پیدایش بشود و سوارم کند ولی روز اوّلی که لباس روحانیت را پوشیدم و مسیرم را می‌رفتم یک مرد میان‌سال موتورسوار با کودکش، جلویم ترمز زد و گفت: برسونمتون حاج‌آقا.

البته از بد حادثه آن روز فقط می‌خواستم تا مغازه بروم و چیزی بخرم! به همین خاطر گفتم: ممنون جای دوری نمی‌رم.

البته باید منتظر اتفاقات دیگری هم باشم مثل آن جوانی که در گرمای تابستان یک روحانی که در زیر سایه منتظر تاکسی بود را سوار کرد و جایی که هیچ سایه‌ای نبود پیاده‌اش کرد!

***

احیاناً اگر خواستید در مورد این لباس و چرایی و چیستی‌اش بدانید این کتاب بهترین کتاب در این مورد است.

"لباس روحانیت چراها و بایدها" نوشته استاد عالم‌زاده نوری



[1] آنهائی که درسشان یک قدری پیش رفته، لباس روحانیت بپوشند؛ اما بدانند لباس طلبگی پوشیدن، بار سنگینی است. این عمامه‌ی چند سیری که شما روی سرت میگذاری، خیلی سنگین است. (لینک)

[2] إِنَّ مَنْ تَکَفَّلَ بِأَیْتَامِ آلِ مُحَمَّدٍ اَلْمُنْقَطِعِینَ عَنْ إِمَامِهِمْ اَلْمُتَحَیِّرِینَ فِی جَهْلِهِمْ اَلْأُسَرَاءِ فِی أَیْدِی شَیَاطِینِهِمْ وَ فِی أَیْدِی اَلنَّوَاصِبِ مِنْ أَعْدَائِنَا فَاسْتَنْقَذَهُمْ مِنْهُمْ وَ أَخْرَجَهُمْ مِنْ حَیْرَتِهِمْ وَ قَهَرَ اَلشَّیَاطِینَ بِرَدِّ وَسْوَاسِهِمْ وَ قَهَرَ اَلنَّاصِبِینَ بِحُجَجِ رَبِّهِمْ وَ دَلِیلِ أَئِمَّتِهِمْ لِیُفَضَّلُوا عِنْدَ اَللَّهِ عَلَى اَلْعَابِدِ بِأَفْضَلِ اَلْمَوَاقِعِ بِأَکْثَرَ مِنْ فَضْلِ اَلسَّمَاءِ عَلَى اَلْأَرْضِ وَ اَلْعَرْشِ عَلَى اَلْکُرْسِیِّ وَ اَلْحُجُبِ عَلَى اَلسَّمَاءِ وَ فَضْلُهُمْ عَلَى هَذَا اَلْعَابِدِ کَفَضْلِ اَلْقَمَرِ لَیْلَةَ اَلْبَدْرِ عَلَى أَخْفَى کَوْکَبٍ فِی اَلسَّمَاءِ.

 

[3] پردیسان: بزرگ‌ترین شهرک شهر قم و البته ظاهرا بزرگ‌ترین شهرک کشور است که امکانات حمل و نقل عمومی‌اش خیلی خیلی کم است.

۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۱۸ ۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

یک خرید فلسفی!

یا: حد وسط در یک میوه‌فروشی!

رفته‌بودم میوه‌فروشی، چشمم به آلوچه‌های درشت و سبزش که افتاد قیمتش رو پرسیدم فروشنده گفت: کیلویی ده هزار و پانصد تومان.

گفتم: چرا اینقدر گرون؟!

گفت: دیگه آخرای فصل آلوچه است گرون شده.

از خیر آلوچه که گذشتم زردآلوها چشمم رو گرفت قیمتش رو که پرسیدم گفت: کیلویی هفده هزار تومان!

گفتم: این چرا اینقدر گرون؟

گفت: آخه اوّلای فصل زردآلوست گرونه!

فروشنده از حرف خودش خنده‌اش گرفت، من هم لبخندی فلسفی زدم و از مغازه به منزل رهسپار شدم، و در این فکر بودم که دقیقاً وسط این گرانی کجاست که من آن را بیابم!

  

تصویر مرتبط: هشدار اگر ناراحتی قلبی دارید تصویر را مشاهده نکنید!

۲۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۱۷ ۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

گزینه نظامی روی میز خداوند است!

اصطلاحی هست که می‌گویند "چنان ضربه‌ای بخوری که نفهمی از کجا خورده‌ای"

فکر می‌کنم نتیجه‌ی دولتی که از آمریکا می‌ترسد همین اصطلاح می‌شود. چون از کسی که باید بترسد نمی‌ترسد و از آن کسی نباید، می‌ترسد.

این بخش از درس تفسیر آیت الله جوادی حفظه‌الله را بخوانید تا شیرفهم شوید:

همه ما با استکبار و صهیونیسم مخالف بودیم و هستیم، مادامی که اینها در صراط استکبار و صهیونیسمی هستند. مطلب اساسی این است که واقعاً کاری از اینها ساخته نیست و نشانه آن هم این دفاع مقدس است! اگر تا حال کاری از اینها ساخته بود در این دفاع مقدس و در جنگ دهساله ـ نه هشت ساله ـ انجام می‌دادند! ما ده سال بالاخره شهید دادیم، کشته دادیم و فرهنگ شهادت احیا شد. دو سال جنگ داخلی بود! نباید گفت دفاع هشت ساله! مگر آن دو سال اوّل ترور نبود؟ مگر فشار نبود؟ مگر شهادت هفتاد و دو تن نبود؟ مگر شهادت نخست وزیری نبود؟ مگر شهادت ریاست جمهوری نبود؟ مگر شهدای محراب نبودند؟ ما آن دو سال را گرفتار جنگ داخلی و ترور داخلی و شهید دادنِ داخلی بودیم و هشت سال هم برونمرزی بود؛ ده سال این ملت در سایه قرآن و عترت استقامت کرده است و هیچ کاری واقعاً از بیگانه ساخته نیست، برای اینکه خدا حافظ است، چه اینکه تجربه نشان داد؛ اما همین که اینها میگویند گزینه نظامی روی میز ماست بعضیها دست و پایشان را گُم میکنند؛ اما خدای سبحان صریحاً گفته گزینه نظامی روی میز قرآن من است!

﴿فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ﴾، این یعنی چه؟ بانکهای ربوی، ورشکستشدن یک عدّه زیادی و پایین آمدنِ تولید! با کلاه شرعی که حرام حلال نمیشود! فرمود با من در جنگ هستید! ما هیچ باکمان نیست! آن وقت دلمان میخواهد این کشور، کشورِ امام زمان باشد که طلاق نباشد، اعتیاد نباشد، مشکلات نباشد، بیکاری نباشد. آن را که نباید باور کنیم، گاهی عدهای باور میکنند و این را که باید باور بکنیم، کسی تکان نمیخورد! فرمود با من در جنگ هستید! ﴿فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ﴾ توقع دارید که خدای سبحان باران را به موقع بفرستد! این قدر را هم به برکت همین اعتکافیها و نالههای شبانه یک عدّه است، همین یک مقدار! آن برکات خون شهدا و جانبازان و خانوادههای شهدا و ایثارگران و قطع نخاعیهایی که ناله شبانه دارند، به برکت آنهاست! هیچ باور نمیکنیم که ﴿فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ﴾ یعنی با من طرف هستید! آن وقت دلمان میخواهد کشور، کشورِ اَمن و امان باشد! لینک مطلب

۱۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۱۶ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

طنازی واقعی


شادی کردن و شادی دادن به مردم، به‌معنای لودگی نیست. یکی از آقایانی که در صدا و سیما گاهی صحبت می‌کند و مصاحبه‌های خوب و صحبت‌های خوبی دارد - من گاهی گوش کرده‌ام - اصلاً شوخی نمی‌کند؛ اما تعبیرات و کیفیت بیانش طوری است که انسان گاهی بی‌اختیار لبخند به لب می‌آورد؛ این‌طور خوب است. 
طنز فاخر و برجسته، یکی از هنرهاست. طنز، هنر خیلی بزرگی است. بنده با مرحوم صابری شوخی می‌کردم و میگفتم «طنازها»! طنازهای واقعی را تقویت کنید، پرورش دهید و کمک کنید تا طنز بیاورند. طنز، یعنی مطلب مهمِ جدی که با زبان شوخی بیان می‌شود؛ محتوا و معنایی در آن هست، منتها به زبان شوخی.

|بیانات در دیدار مسئولان سازمان صدا و سیما‌‌ 1383/9/11

۱۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۲۴ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

در چشم پیامبر

چشم شیطون کور، ازدواج کردیم و توی چشم پیامبر جا گرفتیم.

تصمیم گرفتیم شب میلاد حضرت زهرا سلام‌الله علیها جشن ازدواج‌مون رو بگیریم؛ اول از همه باید به فکر کارت عروسی می‌افتادیم. کلی توی اینترنت سرچ کردم تا به ایده‌ی خوبی برسم، ایده‌های جالبی بود ولی دلم می‌خواست تازه و متفاوت باشه و چیزی که من می‌خوام توش باشه. خلاصه نتیجه‌ی همه‌ی تلاشم شد این:

 کارت عروسی متفاوت با معرفی کتاب

دلم نمی‌خواست توی جشن عروسیم حرام که جای خود، حتّی مکروه و مباح هم اتفاق بیفته. آخه وقتی جشن عروسی یه اتفاق خدایی و مستحبه و درای رحمت آسمون اون موقع باز میشه[1]، نامردیه که به کار مکروه و حرام بگذره.

البته باز هم نامردیه اگه توی جشن عروسی که دو تا جوون توی چشم پیامبر جا گرفتن، مردم خوشحال نباشن و لبخند نزنن و ...

همة سعی خودم رو کردم؛ و مراسم خیلی بهتر از چیزی شد که تصورش رو می‌کردم.

حضرت زهرا که پدر و مادرم فداش بشه، بدجور کمک‌مون کرد.

در این‌جا جا داره به نوبه خودم از بچه‌های! (خیلی دوست داشتم توی عروسیم این جمله رو بگم ولی خیلی کلیشه‌ایهJ)

بچه‌های تشکیلاتی که چند سالی هست با هم داریم زندگی می‌کنیم هم توی جشنم سنگ‌تموم گذاشتن.

اینکه جشن عروسیم هم کجا برگزار بشه خیلی برام مهم بود. دلم نمی‌خواست توی تالاری باشه که شب قبلش اونجا رقص و آهنگ و حرام بوده، آخه من به ملائکه هم کارت دعوت داده بودم و می‌دونستم که پاشون رو هیچ وقت توی این‌جور جاها نمی‌ذارن، اون وقت کلی غذا اضافه می‌آوردم و کلی هزینه‌ی اضافی میفتاد گردنم!

گشتم و بهترین گزینه‌ای که فکرش رو می‌کردم رو پیدا کردم. به لطف عزیزی، توی شهرم سبزوار، مسجد قشنگ و زیبایی هست که ابتکارات جالبی داره. داشتن تالار پذیرایی مراسم‌ها و عروسی‌ها یکی از این امتیازاته.

حالا می‌موند برنامه‌های جشن.

مجری، همه کاره‌ست. یعنی اگه یه مجریِ خوب توی یه جشن عروسی باشه کافیه.

امّا برنامه‌های دیگه؛

قرائت زیبای قرآن.

خیلی‌ها گفتن مگه توی عروسی هم قرآن می‌خونن؟! خودم هم تا به حال ندیده بودم، ولی می‌دونستم یقینا مجلس رو زیبا و قشنگ و دلچسب ما و حضرت زهرا سلام‌الله علیها می‌کنه.

بودن گروه سرود و تواشیح که کار شاد بخونن (البته آهنگش به طرب و حرام کشیده نشه، که خیلی از گروه‌ها متاسفانه کشیده شدن) دلچسبی مجلس رو صد برابر می‌کنه.

خوندن مدح اهل بیت و شعرهای طنز و کف‌زنی برنامه رو تکمیل می‌کنه.

امّا کار دیگه‌ای که من توی هیچ جشنی ندیدم پخش کلیپ بود. امکانات پخش رو هم قسمت آقایون و هم قسمت خانم‌ها آماده کرده بودیم و قرار بود 2 تا فیلم رو پخش کنیم.

اوّلیش علمک و دوّمیش گزیده‌ای از مصاحبه همسر شهید روحانی احمد ظریفیان یگانه توی برنامه نیمه پنهان ماه بود. ربط این دو کلیپ هم به طلبه بودنم برمی‌گرده دنبال ربط‌های دیگه نباشین. متاسفانه با توجه به وقت مراسم فقط علمک رو پخش کردیم.

کلیپ دومی دلیل خاص و جالبی هم داشت، همسر بنده قبل از ازدواج با من خیلی از اطلاعاتی که باید نسبت به فضای طلبگی و زندگی طلبگی به دست می‌آوردن با صحبت‌های همسر شهید پیدا کرده بودن.

حضور جوون‌ها (که اکثرشون دانش‌آموزای مجموعه فرهنگی بصائر بودن) خیلی برنامه رو متفاوت کرده بود. به نظرم جشن عروسی که جوون‌ها توش محور مهمان‌ها نباشن نشاطی نداره.

برنامه‌های جنبی و سنّتی وجود داره که نمک جشن هستن و خیلی جشن رو قشنگ می‌کنن. مثل خوندن چاووشی‌های قدیمی و معروف وقتی که عروس و داماد وارد مجلس می‌شن، یا اسپند دود کردن و پوشیدن کت دامادی به دست بزرگتر‌ها و ...

خب دیگه فکر کنم همه چیز رو گفتم و موند این آخری که خود عکس گویاست.



[1] درهای رحمت آسمان در چهار وقت گشوده می‏شود:
1- موقع بارش باران.
2- زمانی که فرزند به چهره پدر و مادرش می‏نگرد.
3- هنگام گشوده شدن در کعبه.
4- هنگام برپایی مراسم عقد و عروسی.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله

:::. لینک این یادداشت در سلام سربدار

۱۶ فروردين ۹۵ ، ۱۷:۲۹ ۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰