۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «امام» ثبت شده است

مسجدی که نیست

محراب از ریشه حرب است، یعنی جنگ؛ محراب محل جنگیدن است، جنگیدن با شیطان.
مسجدی که فقط صد میلیون تومان برای محرابش خرج شده دیگر محل جنگیدن با شیطان نیست، محل معاشقه با شیطان است.

امام یعنی جلودار. امام جماعت یعنی کسی که در مسجد پیشوایی جلودار است؛

مسجدی که امام جماعتش جلودار است و هیات امنایش پیشوا، محل عبادت و سجده نیست، محل تفاخر عده‌ای است.

أَجَعَلْتُمْ سِقَایَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ کَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ وَجَاهَدَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ ۚ لَا یَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّهِ ۗ وَاللَّهُ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ / توبه 19

آیا آب دادن به حاجیان، و آبادکردنِ مسجدالحرام را [از نظر ارزش] مانند [عمل] کسی قرار داده اید که به خداوند و روز قیامت ایمان دارد، و در راه خدا جهاد کرده است؟ [ارزش این دو] نزد خداوند یکسان نیست؛ خداوند مردم ستمکار را هدایت نمی کند.

۰۳ آذر ۹۷ ، ۲۰:۱۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

منِ امیرخانی

 

« ... این نویسندگی هم کار عبثی است ها ...

... رابطه‌ی علّی و معلولی ندارد، کفر که نگفته‌ای ...

... و اگر بخواهی می‌توانی تا 50 صفحه از این خاله زنک بازی‌ها بنویسی و چه کار عبثی است این نویسندگی ... »

من امیرخانی

نمی‌دانم شاید کار عبثی بود، شاید هم از ذهنِ کودنِ من بود (خودزنی را حال کن)، شاید هم فقط داستان‌نویس‌ها حالی‌شان می‌شود. ولی اگر عبث هم بود از اول تا آخر کتاب باید می‌فهمیدم که "او" کیست و "من" کیست.

«خودت را کشتی»

خب فهمیدنش سخت بود؛ بالأخره درگیری‌های ذهنیِ ما هم همین است دیگر. دو تا کتاب داستان‌نویسی که خوانده‌ایم انتظار داریم همه چیز درست پیش برود.

 

امّا بحث رابطه‌ی علّی و معلولی؛ امّا بحث پیوستگیِ وقایع و همه این‌ها، که بهانه می‌شود یک کتاب را لِه کنند و آن را خطاب کنند که «اراجیفی بیش نیست» ...

امّا بحث اینهایی که گفتم، مگر در کتاب "منِ او" نبود؟! یعنی همه‌ی این‌ها را که داشت!

مگر ما دل‌مان نمی‌گیرد و جدّ و آباءمان را کنارمان می‌نشانیم و شروع می‌کنیم به گپ و گفت، مگر دلمان تنگ نمی‌شود و فکر بزرگی را می‌کنیم و بعد به احترامش خودمان را جمع می‌کنیم و انگار می‌کنیم که الآن وارد اتاق شده است؟!

این‌ها رابطه‌ی علّی و معلولی دارد؟! نه که ندارد، ولی هیچ کسی هم نمی‌تواند بگوید که بالای چشم شما ابرو است. رابطه‌ی علّی و معلولی همین است دیگر.

یک وقت نمی‌فهمنند که خب نمی‌فهمنند. یک وقت امیرخانی در "منِ او" مهتاب را که عاشق و عفیف است می‌گذارد جای مادرِ علی و لعن و نفرین می‌کند و الخ، آن‌وقت بگو رابطه‌ به هم خورد، یک وقت کریم بیاید مقابل علی بایستد و یاعلی مددی بگوید و مثل درویش مصطفی نصیحت کند، بگو رابطه به هم خورد.

یک وقت دریانی آمد جلو حرفی زد که اصلاً بوی کینه نداشت، بگو به هم خورد.

 

پایان نداشت؟

داشت، خوب هم داشت، از این خط های سیر داستانی‌ هم که می‌گویند داشت.

اوج گرفت و اوج گرفت و تعلیق داشت، بعد شما را به اوج رساند و ابو راصف شهید شد و هلیا نطفه‌اش منعقد شد و آپارتمان بوی قرمه‌پزان گرفت و الخ. بعد هم فرود کرد و کذلک نجزی المؤمنین.

 

این قدر آیه و عبارت و حُکم و حکایت اخلاقی داخل کتاب آورده بود که باید اهلش باشی تا خوب با این کتاب خو بگیری، ولی غیر اهلش هم شاید کمی اهلی شود با خواندن این کتاب. شاید هم بعضی‌ها رم کنند، ولی مگر امیرخانی قسم حضرت عباس خورده است که همه را از خودش راضی کند؟!

 

کتابِ آن یکی‌دیگر را که می‌خوانی هیچی! از اصطلاحاتش حالی‌ات نمی‌شود بلکه باید بروی و کلی در اینترنت سرچ کنی تا بفهمی چه شده، ولی کتاب را تا تهش می خوانی و درکش می کنی، کسی ایراد به لحن آن کتاب می‌گیرد؟!

شاید امیرخانی را که بچه مسلمانِ عشقِ امام و جنگ و چه می دانم از این چیزها است داخل آدم و کتاب‌هایش را داخل کتاب حساب نمی‌کنند.

۰۷ فروردين ۹۲ ، ۱۹:۲۹ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱