«دیر کردن، قرار بود زودتر بیان»
هم لبخند میزند و هم لرزشی در صدایش دارد که مشخص است کاملا روی آن تسلط دارد.
زن نه آنقدر بیتجربه است که نتواند جلوی دوربین بغضش را کنترل کند و نه آنقدر بیاحساس که وقتی از «هشت شهید»ش حرف میزند بغض نکند؛ هشت شهیدی که از مادر پیشی گرفتند در چیزی که مادر همیشه برای خودش میخواست، «قربانی شدن».
چشمش به راه است، این پا و آن پا هم میکند که شاید بیقراری مادرانهاش را زمین تحمل کند.
به استقبال ایستاده است برای اینکه جمعیت تشییعکننده ببیند که هشت غنچهٔ پرپرِ روی کامیون، ریشهشان چه با صلابت هنوز باقیست.
Tag: جنگ رمضان
-
دیر کردند …
-
این تاریخ است که اسم من را مینویسد نه من تاریخ را
من نیستم که تاریخ را مینویسم این تاریخ است که اسم من را مینویسد
انا ما عم بکتب التاریخ بس التاریخ عم یکتب اسمی
دختران لبنان برای دختران میناب
-
بسمالله
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که پایان کار چیست
وبلاگ یار باوفای همیشهٔ من در نوشتن بوده و هست و هیچ شبکهٔ مجازیای هنوز نتوانسته جایش را پر کند.
در شرایط جنگی، در جنگ رمضان، در میان عملیاتی برای شهدای شجرهٔ طیبه میناب دور جدید وبلاگم را آغاز میکنم.
این وبلاگ با نام و توسل به شهیدهٔ مدرسهٔ شجرهٔ طیبه، خانم خدیجهٔ کمالی که مشتاقم دفتر یادداشت روزانه و سفرنامههایش را هرچه زودتر بخوانم آغاز میشود.
یکشنبه
۸ فروردین
ساعت ۲۲:۳۸
میناب