در لبنان در محلهای مسیحی در کافهای نشسته بودیم؛ من و چهار دوست: یکی ایرانی اما متولد و بزرگشدهٔ آمریکا، دیگری ایرانی امّا جوانیاش در لبنان، سومی جوانی لبنانی و چهارمی یکی مثل خودم بچهٔ ناف ایران و خراسان. گفتگو به موضوع فرهنگ کشیده شد. دوستی که متولد آمریکا بود نقل کرد که فلان آمریکایی که مشهور هم هست میگوید: «من کافه را به بار ترجیح میدهم، زیرا فرصت بیشتری برای تفکر بهم میدهد.»
به نظرم در لبنان نیز ماجرا از همین قرار است؛ یعنی اگر فرصت حضور در کافه و نارگیله (قلیان) را از جوان لبنانی بگیریم، پای او ناچار به بار باز خواهد شد. وقتی از «لبنان» و «جوان لبنانی» سخن میگویم، منظورم صرفاً رزمندگان و نیروهای مخلص حزبالله و آن تصاویری که همواره در فیلمها دیدهایم نیست: افرادی منظم ایستادهاند، رژه میروند، شعار میدهند، با دوشپرتاب به اسرائیل حمله میکنند یا پهپادهای انتحاری (FPV) را هدایت میکنند بلکه منظورم همهٔ مردم لبنان است. اگر آمارها صحیح باشد، جمعیت این کشور شش میلیون نفر است که فقط یک میلیون و پانصد هزار نفر شیعه هستند. در کشوری با چنین تنوع دینی و فرهنگی، برای یک جوان شیعه که خارج از ضاحیه یا جنوب لبنان زندگی میکند، چقدر فرصت برای زیستِ دینی باقی مانده است؟ آیا واقعاً چنین فضایی وجود دارد؟ و جوان شیعه حزباللهی که در ضاحیه زندگی میکند مگر بابت کار و تحصیل و … با دنیای بیرون از ضاحیه ارتباط ندارد؟ و اصلا مگر ضاحیه چیست که بخواهد مرزی بین دنیای مسیحی و اروپایی لبنان بگذارد؟ ضاحیه یک شهرک بزرگ مسکونی وسط بیروت است.
تمام این مطالب مقدمهای بود برای طرح یک پرسش اساسی: اگر استدلال آن شهروند آمریکایی در لبنان مصداق دارد، آیا در ایران نیز همین الگو حاکم است؟ نوع مواجههٔ ما با کافه و دیگر فرهنگهای وارداتی در آمریکا، لبنان و ایران یکیست؟!
من خودم چندین پاسخ برای این پرسش دارم.
پاسخ نخست: بله، گاهی باید بین «بد» و «بدتر»، گزینهٔ بد را انتخاب کرد. کافه بد است، اما پارتیهای شبانه بدترند. بیحجابی بد است، اما دامن زدن به ایجاد دشمنی با دین و نظام و سنتهای خانوادگی و … یا دلزده کردن جوانان از انقلاب و نظام و طرد شدن آنان، بسیار بدتر است. بنابراین، شاید لازم باشد با مسئلهٔ بیحجابی با صبوری برخورد کرد تا اصل مهمتری—که همان علاقهٔ به نظام، کشور، وطن، خانواده و امنیت است—از بین نرود. باید کافه را با تمام فرهنگ غربی و مفاسدش به عنوان یک مستاجر نه صاحبخانه پذیرفت تا از وقوع فاجعهای بزرگتر، که ممکن است در یک شب همه چیز را ویران کند، جلوگیری شود.
پاسخ دوم: ایران، نه لبنان است و نه آمریکا. ایران، ایران است. سرزمینی که از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب، اسلام را به صورتی یکدست پذیرفته است—حالا این سابقه را چند صد ساله بدانید یا کمتر این ویژگی را باید به فرهنگ غنی و ادب کهن فارسی هم اضافه کنید. ایرانیان غیرمسلمان از دیرباز محافل و پاتوقهای مخصوص به خود را داشتهاند چه برسد به ایرانیان مسلمان و شیعه. آنها از دیرباز میزبان انواع فرهنگها و ادیان و سلیقهها از سراسر دنیا بودهاند و آنها را به شکل خود درآوردهاند نه خود را به شکل آنها.
پاسخ سوم: جمع بین دو پاسخ فوق است. یعنی باید بپذیریم که برای به دست آوردن آنچه داشتیم و دارد از بین میرود باید صبور باشیم. نه سرمایهٔ داشتهٔ خود را فراموش کنیم و برای بازپسگیریاش ناامید شویم و نه خود را در برابر هر فرهنگ وارداتی یله و رها کنیم.
هدف از سطور بالا این بود که تأکید کنم ایران لبنان نیست و تهران هم بیروت. اما مستند حسین شمقدری با عنوان «ایرانی به نام لبنان»، ابتدا بسیار مرا جذب کرد، چرا که در سفرم به لبنان اتفاقا به این موضوع فکر میکردم که حزبالله لبنان چه کرده که دختری بدون حجاب و روسری و با پوشش مد اروپایی زیر تابوت شهیدی را گرفته است که آن شهید یا برادرش است یا یکی از نزدیکانش.
حزبالله لبنان چه کرده که طرفدارانی از تمام ادیان و پوشش و سلیقهها دارد؟ اما شمقدری دقیقاً دست روی نقطهای گذاشت که باعث انحراف موضوع شد. یعنی بهترین سوژه برای حل موضوع حجاب تبدیل میشود دقیقاً به نقطهٔ مقابل یعنی از بین بردن حجاب. آنهم با خلط موضوع و یک مغالطهٔ آشکار. توجه نکردن به تاریخ دو کشور، توجه نکردن به فضا و کانتکس دو جامعه. توجه نکردن به چیزی به نام حاکمیت و ساختارسازی.
مغالطهٔ بزرگ شمقدری توجه نکردن به فرایندهاست. یعنی چیزی که لزوما در لبنان و به دست امام موسی صدر خوب است عین همان نسخه در ایران لزوما خوب نیست. شمقدری زیرکانه وانمود میکند که نمیداند ایران برای رسیدن به نقطهٔ امروز چه مسیر عقبگردی را در حوزه حجاب و برخی مسائل فرهنگی طی کرده و از نمرهٔ ده خودش را به دو یا یک رسانده ولی لبنان برای رسیدن به جایگاه امروزش روز به روز پیشرفت داشته و از نمرهٔ یک به چهار یا پنج رسیده است. یعنی لبنان قلهٔ ما نیست ما قلهٔ لبنان بودهایم و حتی میتوانیم باشیم. حتی اگر لازم باشد که ما مسیر لبنان را هم طی کنیم باز هم قلهٔ ما لبنان نیست چون ایران لبنان نیست.
این را هم اضافه کنم که مخاطب این نوشته شمقدری نیست چون او مشخص است که در فیلمش چقدر زیرکانه دارد بعضی چیزها را میزند و لذا این تحلیلهای من برای مخاطبی است که خودش را به آن در نزده است. جالب بود که شمقدری با افرادی مصاحبه میکند که نیاز به کلی هماهنگی امنیتی دارد و قریب به یقین میدانم که روحشان هم خبر ندارد که نتیجهٔ مستندی که با مصاحبهٔ با آنها ساخته شده قرار است چه نتیجهای را در ایران به دنبال داشته باشد.