«دیر کردن، قرار بود زودتر بیان»
هم لبخند میزند و هم لرزشی در صدایش دارد که مشخص است کاملا روی آن تسلط دارد.
زن نه آنقدر بیتجربه است که نتواند جلوی دوربین بغضش را کنترل کند و نه آنقدر بیاحساس که وقتی از «هشت شهید»ش حرف میزند بغض نکند؛ هشت شهیدی که از مادر پیشی گرفتند در چیزی که مادر همیشه برای خودش میخواست، «قربانی شدن».
چشمش به راه است، این پا و آن پا هم میکند که شاید بیقراری مادرانهاش را زمین تحمل کند.
به استقبال ایستاده است برای اینکه جمعیت تشییعکننده ببیند که هشت غنچهٔ پرپرِ روی کامیون، ریشهشان چه با صلابت هنوز باقیست.
Tag: قزوین
-
دیر کردند …