پاورقی‌ها

حمید اسماعیل‌زاده

Tag: مادر شهید

  • خشم مقدس

    یک #خشم_مقدس و حق، با شنیدن خبر آتش‌بس در مردم ایجاد می‌شود و نگرانی‌های همه بدعهدی‌ها و خیانت‌های ۴۷ سال گذشته دوباره برمی‌گردد،

    یاد همه شهدای پای لانچرها و شهدای مدرسه شجره طیبه و خصوصا رهبر شهید زنده می‌شود و مردم می‌خواهند که محکم‌تر از دیشب در کف خیابان بمانند و از رزمندگان در میدان حمایت کنند و به هر آتش‌بس و عقب‌نشینی در برابر دشمن خائن اعتراض کنند.

    امّا امّا امّا … برخی می‌خواهند حرارت این #خشم_مقدس و حق را سرد کنند و آتش‌بس را پیروزی بزرگ جلوه بدهند! این‌ها چه آگاهانه و چه ناآگاهانه، پیاده‌نظام دشمنند در کف خیابان.

    محکم‌تر از همیشه هستیم، تشکیلاتی‌تر از همیشه، مترصدتر و بصیرتر از هر زمانی به آینده انقلاب اسلامی ایران فکر و اقدام می‌کنیم.

  • Untitled post 57

    این ساعات برایم سخت و تلخ می‌گذرد، ۳۲ روز است مینابم و ساعت‌ها با خانواده‌های شهدای میناب نشستم و مصاحبه کردم و ذوق کردم از ذوق مادران از شهادت فرزندان‌شان و انگیزه گرفتم از حرارت حماسی وجودشان و تنها چیزی که ندیدم غم بود و افسردگی.

    اشک دیدم اما شکست و خمودگی ندیدم.

    چند ساعت دیگر که آفتاب روز اول آتش‌بس طلوع کند و در بین خیابان‌های #میناب راه بروم و به مزار شهدای میناب برسم و مادران و پدران شهدای مینابی را ببینم نمی‌دانم چه باید بگویم در مقابل خشم و غضب مقدس‌شان؟

    غصب مقدسی که برای داغ فرزندشان نیست بلکه برای رهبر و مملکت است.

  • دیر کردند …

    «دیر کردن، قرار بود زودتر بیان»
    هم لبخند می‌زند و هم لرزشی در صدایش دارد که مشخص است کاملا روی آن تسلط دارد.
    زن نه آن‌قدر بی‌تجربه است که نتواند جلوی دوربین بغضش را کنترل کند و نه آن‌قدر بی‌احساس که وقتی از «هشت شهید»ش حرف می‌زند بغض نکند؛ هشت شهیدی که از مادر پیشی گرفتند در چیزی که مادر همیشه برای خودش می‌خواست، «قربانی شدن».
    چشمش به راه است، این پا و آن پا هم می‌کند که شاید بی‌قراری مادرانه‌اش را زمین تحمل کند.
    به استقبال ایستاده است برای اینکه جمعیت تشییع‌کننده ببیند که هشت غنچهٔ پرپرِ روی کامیون، ریشه‌شان چه با صلابت هنوز باقی‌ست.