پاورقی‌ها

حمید اسماعیل‌زاده


  • ایران لبنان نیست!

    در لبنان در محله‌ای مسیحی در کافه‌ای نشسته بودیم؛ من و چهار دوست: یکی ایرانی اما متولد و بزرگ‌شدهٔ آمریکا، دیگری ایرانی امّا جوانی‌اش در لبنان، سومی جوانی لبنانی و چهارمی یکی مثل خودم بچهٔ ناف ایران و خراسان. گفتگو به موضوع فرهنگ کشیده شد. دوستی که متولد آمریکا بود نقل کرد که فلان آمریکایی که مشهور هم هست می‌گوید: «من کافه را به بار ترجیح می‌دهم، زیرا فرصت بیشتری برای تفکر بهم می‌دهد.»
    به نظرم در لبنان نیز ماجرا از همین قرار است؛ یعنی اگر فرصت حضور در کافه و نارگیله (قلیان) را از جوان لبنانی بگیریم، پای او ناچار به بار باز خواهد شد. وقتی از «لبنان» و «جوان لبنانی» سخن می‌گویم، منظورم صرفاً رزمندگان و نیروهای مخلص حزب‌الله و آن تصاویری که همواره در فیلم‌ها دیده‌ایم نیست: افرادی منظم ایستاده‌اند، رژه می‌روند، شعار می‌دهند، با دوش‌پرتاب به اسرائیل حمله می‌کنند یا پهپادهای انتحاری (FPV) را هدایت می‌کنند بلکه منظورم همهٔ مردم لبنان است. اگر آمارها صحیح باشد، جمعیت این کشور شش میلیون نفر است که فقط یک میلیون و پانصد هزار نفر شیعه هستند. در کشوری با چنین تنوع دینی و فرهنگی، برای یک جوان شیعه که خارج از ضاحیه یا جنوب لبنان زندگی می‌کند، چقدر فرصت برای زیستِ دینی باقی مانده است؟ آیا واقعاً چنین فضایی وجود دارد؟ و جوان شیعه حزب‌اللهی که در ضاحیه زندگی می‌کند مگر بابت کار و تحصیل و … با دنیای بیرون از ضاحیه ارتباط ندارد؟ و اصلا مگر ضاحیه چیست که بخواهد مرزی بین دنیای مسیحی و اروپایی لبنان بگذارد؟ ضاحیه یک شهرک بزرگ مسکونی وسط بیروت است.

    تمام این مطالب مقدمه‌ای بود برای طرح یک پرسش اساسی: اگر استدلال آن شهروند آمریکایی در لبنان مصداق دارد، آیا در ایران نیز همین الگو حاکم است؟ نوع مواجههٔ ما با کافه و دیگر فرهنگ‌های وارداتی در آمریکا، لبنان و ایران یکی‌ست؟!

    من خودم چندین پاسخ برای این پرسش دارم.

    پاسخ نخست: بله، گاهی باید بین «بد» و «بدتر»، گزینهٔ بد را انتخاب کرد. کافه بد است، اما پارتی‌های شبانه بدترند. بی‌حجابی بد است، اما دامن زدن به ایجاد دشمنی با دین و نظام و سنت‌های خانوادگی و … یا دل‌زده کردن جوانان از انقلاب و نظام و طرد شدن آنان، بسیار بدتر است. بنابراین، شاید لازم باشد با مسئلهٔ بی‌حجابی با صبوری برخورد کرد تا اصل مهم‌تری—که همان علاقهٔ به نظام، کشور، وطن، خانواده و امنیت است—از بین نرود. باید کافه را با تمام فرهنگ غربی و مفاسدش به عنوان یک مستاجر نه صاحب‌خانه پذیرفت تا از وقوع فاجعه‌ای بزرگ‌تر، که ممکن است در یک شب همه چیز را ویران کند، جلوگیری شود.

    پاسخ دوم: ایران، نه لبنان است و نه آمریکا. ایران، ایران است. سرزمینی که از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب، اسلام را به صورتی یکدست پذیرفته است—حالا این سابقه را چند صد ساله بدانید یا کمتر این ویژگی را باید به فرهنگ غنی و ادب کهن فارسی هم اضافه کنید. ایرانیان غیرمسلمان از دیرباز محافل و پاتوق‌های مخصوص به خود را داشته‌اند چه برسد به ایرانیان مسلمان و شیعه. آن‌ها از دیرباز میزبان انواع فرهنگ‌ها و ادیان و سلیقه‌ها از سراسر دنیا بوده‌اند و آن‌ها را به شکل خود درآورده‌اند نه خود را به شکل آن‌ها.

    پاسخ سوم: جمع بین دو پاسخ فوق است. یعنی باید بپذیریم که برای به دست آوردن آنچه داشتیم و دارد از بین می‌رود باید صبور باشیم. نه سرمایهٔ داشتهٔ خود را فراموش کنیم و برای بازپس‌گیری‌اش ناامید شویم و نه خود را در برابر هر فرهنگ وارداتی یله و رها کنیم.

    هدف از سطور بالا این بود که تأکید کنم ایران لبنان نیست و تهران هم بیروت. اما مستند حسین شمقدری با عنوان «ایرانی به نام لبنان»، ابتدا بسیار مرا جذب کرد، چرا که در سفرم به لبنان اتفاقا به این موضوع فکر می‌کردم که حزب‌الله لبنان چه کرده که دختری بدون حجاب و روسری و با پوشش مد اروپایی زیر تابوت شهیدی را گرفته است که آن شهید یا برادرش است یا یکی از نزدیکانش.
    حزب‌الله لبنان چه کرده که طرفدارانی از تمام ادیان و پوشش و سلیقه‌ها دارد؟ اما شمقدری دقیقاً دست روی نقطه‌ای گذاشت که باعث انحراف موضوع شد. یعنی بهترین سوژه برای حل موضوع حجاب تبدیل می‌شود دقیقاً به نقطهٔ مقابل یعنی از بین بردن حجاب. آن‌هم با خلط موضوع و یک مغالطهٔ آشکار. توجه نکردن به تاریخ دو کشور، توجه نکردن به فضا و کانتکس دو جامعه. توجه نکردن به چیزی به نام حاکمیت و ساختارسازی.
    مغالطهٔ بزرگ شمقدری توجه نکردن به فرایندهاست. یعنی چیزی که لزوما در لبنان و به دست امام موسی صدر خوب است عین همان نسخه در ایران لزوما خوب نیست. شمقدری زیرکانه وانمود می‌کند که نمی‌داند ایران برای رسیدن به نقطهٔ امروز چه مسیر عقب‌گردی را در حوزه حجاب و برخی مسائل فرهنگی طی کرده و از نمرهٔ ده خودش را به دو یا یک رسانده ولی لبنان برای رسیدن به جایگاه امروزش روز به روز پیشرفت داشته و از نمرهٔ یک به چهار یا پنج رسیده است. یعنی لبنان قلهٔ ما نیست ما قلهٔ لبنان بوده‌ایم و حتی می‌توانیم باشیم. حتی اگر لازم باشد که ما مسیر لبنان را هم طی کنیم باز هم قلهٔ ما لبنان نیست چون ایران لبنان نیست.

    این را هم اضافه کنم که مخاطب این نوشته شمقدری نیست چون او مشخص است که در فیلمش چقدر زیرکانه دارد بعضی چیزها را می‌زند و لذا این تحلیل‌های من برای مخاطبی است که خودش را به آن در نزده است. جالب بود که شمقدری با افرادی مصاحبه می‌کند که نیاز به کلی هماهنگی امنیتی دارد و قریب به یقین می‌دانم که روح‌شان هم خبر ندارد که نتیجهٔ مستندی که با مصاحبهٔ با آن‌ها ساخته شده قرار است چه نتیجه‌ای را در ایران به دنبال داشته باشد.


  • پارادوکسِ صلح در آتش: چرا تا جنگ هست، مذاکره باید باشد؟

    علی‌رغم تشدید و اِسکالِیشِن (Escalation) اخیر حملات به جنوب کشور، روند مذاکرات کماکان پابرجاست و فهم این موضوع نیاز به بینش عمیق سیاسی و ژئوپلیتکی دارد.
    شایان ذکر است که این حملات از آغاز جنگ رمضان تداوم داشته و حتی در دوران آتش‌بس و سیزفایِر (Ceasefire) نیز قطع نشده و حتی موجب قتل مردم عادی شده و امر تازه‌ای نیست؛ امری که عمدتاً به منظور حفظ آرامش روانی جامعه و سایکالاجیکال اِستَبیلیتی (Psychological Stability)، بازتاب رسانه‌ای نیافته است.
    از آنجا که هدف اصلی مذاکرات، توقف این حملات بوده و این حملات همچنان ادامه دارد، ضرورت تداوم گفتگوها بیش از پیش احساس می‌شود و لذا تا حملات هست مذاکرات هم هست.

    📝 فوت‌نوت‌های پروفسور لوسیفر، استاد شرق‌شناسی و رئیس دپارتمان امور غیرمترقبهٔ استْرِیت


  • آمریکا رفت، نَفْس ماند؛ تذکارِ لطیفِ حاج رجیم به اهلِ فتح و ظفر یا رسالهٔ پساصاروخی

    چون آتشِ حرب و قتال با دولتِ مستکبرهٔ “آمریکا” (عَجَّلَ اللهُ نِهایَتَها) خَموش گشت و غبار معرکه از ثُغورِ مَمالکِ اسلامیه مرتفع شد، دیدم که چندی از صف‌شکنان و مُجاهدین فی‌سبیل‌الله، با قلوبی مملو از ابتهاج و شادی پس از فتح، در کنجی از مسجد نشسته بودند.
    آن دلاوران با کمالِ فرح و سُرور، قصهٔ فتوحات و منکوب ساختنِ آمریکا و اسرائیل را بر همدیگر عرضه می‌داشتند و از تَدمیر ناوگان آن دولت طاغیه، حکایت‌ها نمودند؛ «وَ یَستَبشِرونَ بِنِعمَهٍ مِنَ اللهِ وَ فَضلٍ».

    استاذنا الاعظم حضرتِ مُستطاب، استوانهٔ فقاهت، «استاذنا الاعظم حاج رجیم» (أطالَ اللهُ بَقاءَهُ وَ نَفَعَنا بِعُلومِهِ) در کنجی دیگر معتکفِ اذکار دیبلوماسیه و در عمق تأمل بودند که دیدم آن رکنِ رکین و مَقتدایِ مُتَّقین، چون حکایاتِ ایشان را شنیدند، به ایشان ملتفت گشته و این‌چنین فرمودند:

    «هَنیئاً لَکُم! إنَّکُم قَد بَلَّغتُم مَبلغاً عَظیماً؛ گرچه شما را در نبرد با این عَدُوِّ ظاهری، فتحی مُبین نصیب گشت و بانگِ «المَوتُ لِأمریکا» بر آفاق طنین‌انداز شد، لکن زِنهار که از «جهاد اکبر» غافِل مشوید!»

    یکی از مستمعین به ادب پرسید: «جهاد اکبر کدام است شیخ؟»

    استاد فرمود: «آن است که باید با «آمریکای نفس» و «آمریکای درون» خود مبارزه کنید. حالا که از جهاد اصغر برگشته‌اید دیگر به جهاد اکبر مشغول شوید و هیچ‌چیز مانع در رسیدن به جهاد اکبر نشود حتی جهاد اصغر!
    اَیُّهَا المُجاهِدون، بدانید که «أعدى عَدُوِّکَ نَفسُکَ الَّتی بَینَ جَنبَیکَ»؛
    یعنی نفسِ سرکشِ شما دشمن‌ترین دشمنان شماست.
    شکست دادنِ این نَفسِ أمّاره و قَمعِ این «آمریکایِ دَرون»، شاق‌تر و صعب‌العبورتر از میدان‌هایِ کارزار ظاهری است. «فَجاهِدُوا أنفُسَکُم» قَبلَ أن یُجاهِدَکُمُ العَدُوُّ. فَاِذا اِنتَصَرتُم عَلى نُفوسِکُم، فَقَد أفلَحتُم و أنجَحتُم، وَ هُوَ الفَوزُ العَظیم.»

    بعدالتحریر: حقیر در همین مسجد پیش از این دیدار، بارها دیده‌ام که آن رزمندگان غیور، مدام در تاریکیِ شب جبین بر مهر می‌سایند و همه اهل صلاهاللیل و اذکار قبل‌الصاروخی هستند لکن حاج رجیم در مقام تذکر بوده تا مقامات عرفانی آن‌ها روزافزون شود که فرمودند «الدرس حرف و التکرار الف»

    حقیر سراپاتقصیر، تلمیذ علی الدوام میرزا هدایت‌خان لعین‌الدوله

    کتاب نهایه الفتن، حاج رجیم


  • گنجینهٔ میناب

    به اتفاق آقای اسماعیل جهانگیری از فعالین فرهنگی میناب، در پخش زندهٔ برنامهٔ ثریا حاضر شدیم و از میناب گفتیم. در این برنامه گفتم: «این موشک آمریکایی، گنجینه‌ای را از زیر خاک بیرون آورد. حالا معلوم می‌شود که زیست و حیات این شهدا و خانواده‌های آن‌ها چقدر طیب و طاهر بوده و هست.»

    این برنامه را در تلوبیون مشاهده کنید:

    https://telewebion.ir/episode/0x16c2a7db


  • سفرنامهٔ میناب (برنامهٔ تلویزیونی ثریا)

    در این بخش از برنامهٔ ثریا، به اتفاق برادر عزیزم آقای مقصودی دقایقی را نشستیم همان‌جا که فرشته‌های زیادی پر کشیدند. لینک این برنامه را در تلوبیون مشاهده کنید:

    https://telewebion.ir/live/tv1?e=0x16c3e0a5


  • گریه بر حسین طوری که دلی نشکند یا صلح حسینی در اعماق کَلْکَته

    عزاداری عاشورا نباید به سلاحی برای «جنگ‌های فرقه‌ای» و «سکترین وارفر» (Sectarian Warfare) تبدیل شود؛ چرا که روح توحید و سیرهٔ امام حسین (علیه‌السلام) با هرگونه Division و تفرقه در تضاد مطلق است. متأسفانه، تاریخ شاهد بوده که چگونه برخی با سوءاستفادهٔ ابزاری از منبر، بر طبل نفرت کوبیده و جامعه را به لبهٔ پرتگاه Anarchy و فروپاشی اجتماعی کشانده‌اند.
    کاوش در نسخ خطی و منابع دست اوّل، من را به کشفی نوین رهنمون ساخت. روزی در یکی از کتاب‌فروشی‌های کلکتهٔ هند، در انتهای یک مغازهٔ متروکه نسخه‌ای از مقتل حسین علیه‌السلام یافتم که تحوّلی در مطالعات شرق‌شناسی خواهد بود.
    نویسندهٔ این اثر دانشمندی به نام «حاج رجیم» است که روی جلد نسخه‌ای که یافتم روی نقطهٔ «رجیم» با شیئی تیز خط کشیده شده بود؛
    وی ناشناخته است اگرچه که من در کتاب‌خانه‌های خطّی مطرح دنیا، برخی از آثار او را دیده‌ام.
    او در مقتل خود، چنان هنرمندانه و با ظرافتی بی‌نظیر بر حسین (علیه‌السلام) می‌گریاند که نه تنها دلی نمی‌شکند، بلکه پلی از جنس محبت میان تمام مسلمانان می‌سازد:
    اما در لیلهٔ محرم‌الحرام ای دل بسوز به غم کربلا و عطش. شمس بی‌رحم و سوزان چنان بر فلک استوار گشته که به سبب گرمای بیابان، مشک‌ها همه مندرس و پاره گشت و دیگر آبْ سراب شد.
    تا بدانجا که آن آتشِ آفتاب، خیمه‌ها را مشتعل گردانید و زنان و کودکان را به هلاکت انداخت. کی تواند دل طاقت آورد که بادِ مخالف از صحرا بوزد و پیراهن از تن حسین علیه‌السلام برکند و برباید؟
    اما گرما به قدری سوزان بود که لشکر روبرو نیز به گریه افتادند و گفتند: «صد حیف که توانش نیست در این هُرم و گرما برای این کودکان کاری بیندازیم.»

    فوت‌نوت‌ها: پروفسور لوسیفر، استاد دانشگاه شرق‌شناسی آمریکای میانی


  • بابِ احکام ثانوی چهارطاق باز است

    معروض می‌دارد این بندهٔ قلیل‌البضاعه و فقیر الی رحمه ربّه، به پیشگاه جناب مستطاب، حضرت حاج رجیم ـ دام ظلّه الوارف و تأییداته ـ که در این ایامِ مملوّ از ابتلاء و امتحان، مسئله‌ای در خاطر خطور نموده و طالب استفسار و استهداء از انوار رأی شریف آن جناب است و آن مسئله آن است که با التفات به کلام ربّ جلیل در کتاب مبین که فرمود:
    «وَلَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکافِرِینَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً»، آیا عقدِ مواثیق تجاری و مباشرت در مذاکرات و هرگونه تعامل و معامله با دولت آمریکا آن شیطان اکبر از منظر شرع مطهّر، جایز است یا نه؟
    حقیر سراپاتقصیر، تلمیذ علی الدوام میرزا هدایت‌خان لعین‌الدوله

    الجواب: بی‌تردید، علی‌الاصول، قاعدهٔ اوّلیه آن است که مکلّف بر وفق حکم اوّلیه سیر کند و از آن تخلف نورزد؛ لکن در موارد عُسر و حَرَج و اضطرار، بابِ احکام ثانویه چهارطاق مفتوح می‌گردد و این از بدیهیات است که لا یخفی علی ذوی البصائر.

    «اکل میته در حال اضطرار» مباح بل ربما واجب گردد یعنی آن‌جا که جز به خوردن گوشت حرام و مردار راهی برای زنده‌ماندن نیست این گوشت حلال بلکه واجب است خوردن آن؛
    خواه آن مردار از قبیل کلب و خنزیر و نظایر آن باشد خواه خروف مخنوقه یعنی گوسفند خفه شده. اگرچه اهل ذوق! گفته‌اند که در میان این لحوم تفاوت در طعم و مذاق هست و لحم الخنزیر غیر از لحم الکلب است و لحم القرد نیز شأنی دیگر دارد و مصلح هر‌کدام هنگام تناول چیز دیگری است. گوشت سگ ادویهٔ خاص خود را خواهد و خوک ادویهٔ خود؛ لکن از حیث حکم شرعی، جمیع در باب اضطرار علی حدّه سواء‌اند و فرقی میانشان در حکم نیست.

    یاد دارم از مرحوم استاذنا الأعظم ـ انورالله مَنوَره ـ که در سنوات بعیده، آن‌گاه که حقیر در عنفوان شباب و ابتدای سلوک علمی بودم و ایشان در اوج عروج علمی و جذبهٔ عرفانی، مُدام مجلس درس «احکام ثانویه» منعقد می‌فرمود. شبی از شب‌ها ما را به مجلسی دعوت فرمود که سفره‌ای گسترده بود عجیب، مشتمل بر انواع لحوم محرّمه و اصناف مسکرات و فقاعات.
    حقیر که آن منظره دیدم، با جرأت شاگردانه عرض کردم: «یا شیخنا! در مجلسی که فقاع باشد، حضور مؤمن را نشاید و هذا مما لا ریب فیه.»
    آن جناب تبسمی فرمود و گفت: «یا ولدی، این ضیافت نه از برای شهوات، بل از برای تعلیم است؛ تمرین عملی درس صباح تا بدانید که در مقام اضطرار و حکم ثانوی، فقیه چگونه نظر می‌کند و چگونه باب مصلحت گشوده می‌شود.»
    نور به قبرش ببارد، مرحوم ابتدا درس «احکام ثانویه» را تعلیم داد و حضرت عزرائیل فرصت‌ش نداد به «احکام اوّلی و اصول» برسد.

    فلذا، علی ای حال، اصل اوّلی آن است که مؤمنان به طیبات اکتفا کنند و از خبائث اجتناب نمایند و لعن و نفرین بر دشمنان دین ـ از قبیل اسرائیل و آمریکا ـ بر زبان جاری باشد و آرزوی زوال شیطان اکبر در دل‌ها موج زند. لکن سؤال اینجاست که طیبات در این بازار آشفته کجا یافت می‌شود؟
    امروز که تحریم‌های دول اجنبی همچون باری گران بر گردهٔ مردمان فقیر و ضعفا نهاده شده و معیشت خلق را به تنگ آورده است، اصرار بر اصول، علی‌حدّه و مجرد از ملاحظهٔ مصالح، چندان موافق عقل سلیم و تدبیر حکیمانه نمی‌نماید. مادامی که تحریم برقرار است، طیبات نیز در بازار نایاب گردد و مردم در مضیقه افتند.

    هذا ما عندنا، و العلم عندکم، و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

    کتاب نهایه الفتن، حاج رجیم


  • یک مُشت داغ

    می‌توانید تمام غم‌ها را در یک مُشت جا کنید؟
    مثلا می‌توانید پیکر دختر دلبندتان که بر اثر موشک تکه تکه شده است را داخل یک مشت جا کنید؟ عمراً اگر بتوانید. من که هر طور حساب می‌کنم نمی‌شود.
    من امشب فهمیدم غیر از ماکان نصیری هم شهید مفقودالاثر دیگری در میناب هست؛ پدرش فقط برای دلخوشی خودش تکه پوستی به اندازهٔ کف دست را به جای پسرش دفن می‌کند فقط به این دلیل که آن پوست به جامدادی فرزندش چسبیده بوده که اگر پوست پسرش هم نباشد در مجاورتِ وسیله‌ای که برای فرزندش عزیز بوده، برای این پدر کفایت می‌کند. حتی همین تکه پوست از شهیدی که نمی‌خواهم اسمش را ببرم را هرطور حساب می‌کنم باز هم داخل مشت جا نمی‌شود.
    شاید هم می‌ترسم که دستم را مشت کنم و تصور کنم که یک پوست دست می‌شود تنها باقی‌مانده از پسرم.
    هرطور حساب می‌کنم هیچ غم و ماتمی داخل یک مشت جا نمی‌شود.

    وقتی غصه حمله می‌کند، گرفتن دست معشوق آرام می‌کند آدمی را، اما خیلی از اوقات مساحت کف دست معشوق برابری نمی‌کند با مساحت داغی که تو داری پس لاجرم باید سخت در آغوشش بگیری تا شاید داغ التیام یابد؛ پس این هم نشد. این داغ هم داخل یک مشت جا نمی‌شود.
    مثال دیگری به ذهنم نمی آید…
    من مطمئنم که هیچ داغی داخل یک مشت جا نمی‌شود.
    ولی چرا داخل قلب جا می‌شود؟ چرا داغ از دست دادن زن جوان و پسر و دختر خردسال یا از دست دادن دو دختر شیرین یا دختری که کل شیرینی و قند عالم فقط از عکسش می‌بارد چه برسد به خودش … چرا داغ این‌ها داخل قلب یک پدر جا می‌شود و مرد باز هم جلوی تو می‌نشیند و با لبخند و قصه‌های زن و بچه‌هایش از تو پذیرایی می‌کند؟
    مگر قلب به اندازهٔ مشت انسان نیست؟ پس چطور این‌همه غم داخل یک مشت جا شد؟
    با این اندازه‌ها راه به جایی نمی‌برم.
    گیج‌تر می‌شوم وقتی فکر می‌کنم «قلب من که تحمل یک خراش ساده روی پوست دختر چهار ساله‌ام را هم ندارد.» نکند اندازهٔ قلب آدم‌ها با هم فرق دارد؟ مثلا قلب یکی به اندازهٔ یک مشت است قلب دیگری دومشت، آن‌یکی سه مشت … قلب پدر و مادرهای میناب چند مشت است؟
    قلب حسین بن علی علیه‌السلام چندمشت؟ یا زینب کبری یا رباب یا …

    #میناب #خانواده #قلب #امام_حسین


  • معاویه و منع گسترش سلاح‌های کشتار جمعی

    معاویه پسر ابوسفیان، پدر یزید.(ر.ک یزید پسر معاویه؛ سیاستمدار نابغه، دیپلمات افسانه‌ای و معمار بی‌بدیل هنر «مدیریت ادراک» در تاریخ اسلام. او چنان در فنون بازدارندگی و جلوگیری از خونریزی استاد بود که حتی علی پسر ابی‌طالب نیز به هوش سرشار او اذعان داشت. معاویه با بینشی فراتر از عصر خود، بارها مانع از ریخته شدن خون جوانان مسلمان شد؛ چه از سپاه خویش و چه از سپاه رقیب، چرا که می‌دانست پشت هر سرباز، مادری منتظر و همسری چشم‌به‌راه ایستاده است.

    او توانایی داشت که در میدان نبرد جلوی خون‌ریزی بیشتر را بگیرد و دست کم دو مرتبه این کار را کرد.
    در نبرد صفین، او هنر دیپلماسی و مذاکرات خود را نمایش داد. وی از هیچ تلاشی فروگذار نکرد و با تمسّک به قرآن کریم و توزیع جزوات قرآنی بین سپاهیان مانع خون‌ریزی بیشتر شد و گرنه مشخص نبود که چه قدر زن بیوه و چه تعداد کودک یتیم می‌شدند.
    منتقدان کوته‌بین آن روزگار، اقدام او را تاکتیک شکست‌خوردگان نامیدند اما امروز روشن است که معاویه با وجود اینکه بر جهان سومی‌ها حکومت می‌کرد فراتر از یک جهان اولی بود. روش معاویه امروزه الگوی اصلی سازمان‌های بین‌المللی برای منع گسترش سلاح‌های کشتار جمعی است.

    در صلح با حسن پسر علی رهبر دوم شیعیان او با نشست‌های گوناگون درس‌نامه‌ای از مذاکره «برد-برد» را تدوین کرد. او با امتیازدهی هوشمندانه و گفتگوهای بی‌پایان با سپاهیان حسن پسر علی، نه تنها از جنگ داخلی جلوگیری کرد، بلکه ثبات امپراتوری اسلامی را تضمین نمود.

    او به شدت به «تربیت سازمانی» اعتقاد داشت. در تاریخ آمده که ۵۰ نفر از مردان معاویه شهادت دادند که فلان شتر ماده را مردی کوفی از مردی دمشقی دزدیده است پس شتر را از مرد کوفی به حکم دادگاه گرفتند این در حالی‌ست که اساساً آن شتر نر بود نه ماده و تربیت سازمانی معاویه موجب شده بود که مردان معاویه آن‌ «چیزی» که شتر نر دارد را نبینند و گویی تا به حال اصلا چنین «چیزی» را ندیده‌اند و نمی‌دانند چیست.

    در اصول «تربیت سازمانی» معاویه تقویم نیز تعریف متفاوتی داشت. او نوگرایی منعطف بود و با اقتضائات زمانه پیش می‌رفت لذا از آن‌جا که مدام در سفر بود در روز چهارشنبه نماز جمعه خواند و عدهٔ زیادی هم بی چون و چرا پشت سر او اقتدا کردند.

    اساتید بازار از معاویه به عنوان اسطورهٔ “ری‌برندینگ” (Rebranding) یاد می‌کنند. معاویه با اینکه در ابتدا دشمن پیامبر اسلام بود و با او جنگید اما به سرعت به عنوان یک مسلمان متعصب شناخته شد و حتی برادرزن پیامبر اسلام شد. این سطح از تغییر و دگرگونی، در بازار امروز یک الگوی موفق برای فروش بیشتر است.
    در اخلاق شخصی او آمده که هیچ‌گاه سیر نمی‌شد و همین سیرنشدن موجب موفقیت او بود که نه تنها از غذا بلکه از شقاوت نیز سیر نشد.

    نویسنده: شمر تعزیه

    دوّم محرم‌الحرام ۱۴۴۸ قمری

    ۲۷ خرداد ۱۴۰۵ خورشیدی


  • یزید پسر معاویه: فیلسوفِ رهایی

    یزید پسر معاویه (ر.ک معاویه پسر ابوسفیان)، سیاست‌مداری نوگرا بود تا استبدادِ مقدس‌مآبی را با «لیبرالیسمِ عرفانی» جایگزین کند. او معتقد بود خداوند در قیدِ آدابِ خشکِ فقهی محبوس نیست و تلاش زیادی برای شکستن بت‌وارگی آداب دینی کرد.
    عشق او به میمون، سگ و پلنگ، بازتاب‌دهندهٔ «اخلاقِ زیست‌محیطی» و همذات‌پنداری عمیق او با هستی بود.
    یزید با ترویج روابط آزاد و هنر موسیقی و بدن، مرزهای مصنوعیِ اخلاقِ قبیله‌ای را درنوردید و جامعه‌ای چندصدایی را پایه‌ریزی کرد. وی اثبات کرد که عشق فراتر از مباحث محرم و نامحرم است و لذا یکی از مبارزات سیاسی او اظهار به برخورد یکسان و برابر جنسی با محارم و غیرمحارم بود.
    در تاریخ نقل شده که او خود را نیز فدای عشق آزاد و رها کرده بود و مبتلا به بیماری‌ای شده بود که احساس حساسیت شدید در نشیمن‌گاه می‌کرد. گروه‌های LGBTQ+ یزید را به عنوان اسطورهٔ تاریخی خود قلمداد می‌کنند.

    در ماجرای «حره» در مدینه او این امکان را به حدود هزار زن داد تا بدون داشتن شوهر صاحب فرزند شوند و سربازانش در این امر جلودار بودند.
    در حمله به کعبه نیز که از جذاب‌ترین اقدامات دوران به دست گرفتن قدرت توسط اوست با به آتش کشیدن کعبه، نشان داد که کعبه و بت‌خانه بهانه است و فقط باید به ذات خدا توجه کرد.

    او نوگرایی را بنای حکومت خود کرد تا جایی‌که خیلی از مسلمانان اظهار می‌کردند که اسلام یزید چیزهایی دارد که اسلام محمد نداشت و این ارزش افزوده در آن عصر یک اقدام توسعه‌ای بود.

    یزید علاقهٔ زیادی به تاریخ مخصوصا جنگ بدر داشت. همیشه قبل از اقدام نظامی به مسیر دیپلماسی فکر می‌کرد و لذا در ماجرای سال ۶۱ هجری قمری از تلاش دیپلماسی و نامه‌نگاری فروگذاری نکرد.
    اما در ماجرای کربلا برخلاف شایعه‌پراکنی‌ها او بی‌گناه بود و اسیر اتهامات نیروهای غیرزبدهٔ خود شد. او دستور به قتل حسین پسر علی نداده بود و حتی از شنیدن خبر بسیار متاثر شد.
    یزید وقتی اسرایی از مخالفینش را پیش رویش می‌بیند که در بین آن‌ها دختر علی داماد پیامبر هم هست طناب و زنجیر را از گردن آن‌ها باز می‌کند و این نشان از عطوفت او دارد تا جاییکه آن‌قدر اهل احترام به مخالف بود که سر حسین پسر علی را در تشتی از طلا و نه یک تشت معمولی قرار می‌دهد و اشعاری می‌خواند از عزیز و بزرگ بودن آن سرها.
    در مجلس مذکور یزید به قدری متواضع بود که گفت: «مادر این سر از مادر من بهتر بود و پدربزرگ این سر از پدربزرگ من بهتر بود» ولی با این‌حال مشخص نیست چرا برخی کینهٔ یزید را به دل گرفته‌اند و هر سال در آغاز ماه محرم علیه او اقداماتی رسانه‌ای را انجام می‌دهند.

    نویسنده: شمر تعزیه

    اول محرم الحرام ۱۴۴۸ قمری

    ۲۶ خرداد ۱۴۰۵خورشیدی