میتوانید تمام غمها را در یک مُشت جا کنید؟
مثلا میتوانید پیکر دختر دلبندتان که بر اثر موشک تکه تکه شده است را داخل یک مشت جا کنید؟ عمراً اگر بتوانید. من که هر طور حساب میکنم نمیشود.
من امشب فهمیدم غیر از ماکان نصیری هم شهید مفقودالاثر دیگری در میناب هست؛ پدرش فقط برای دلخوشی خودش تکه پوستی به اندازهٔ کف دست را به جای پسرش دفن میکند فقط به این دلیل که آن پوست به جامدادی فرزندش چسبیده بوده که اگر پوست پسرش هم نباشد در مجاورتِ وسیلهای که برای فرزندش عزیز بوده، برای این پدر کفایت میکند. حتی همین تکه پوست از شهیدی که نمیخواهم اسمش را ببرم را هرطور حساب میکنم باز هم داخل مشت جا نمیشود.
شاید هم میترسم که دستم را مشت کنم و تصور کنم که یک پوست دست میشود تنها باقیمانده از پسرم.
هرطور حساب میکنم هیچ غم و ماتمی داخل یک مشت جا نمیشود.
وقتی غصه حمله میکند، گرفتن دست معشوق آرام میکند آدمی را، اما خیلی از اوقات مساحت کف دست معشوق برابری نمیکند با مساحت داغی که تو داری پس لاجرم باید سخت در آغوشش بگیری تا شاید داغ التیام یابد؛ پس این هم نشد. این داغ هم داخل یک مشت جا نمیشود.
مثال دیگری به ذهنم نمی آید…
من مطمئنم که هیچ داغی داخل یک مشت جا نمیشود.
ولی چرا داخل قلب جا میشود؟ چرا داغ از دست دادن زن جوان و پسر و دختر خردسال یا از دست دادن دو دختر شیرین یا دختری که کل شیرینی و قند عالم فقط از عکسش میبارد چه برسد به خودش … چرا داغ اینها داخل قلب یک پدر جا میشود و مرد باز هم جلوی تو مینشیند و با لبخند و قصههای زن و بچههایش از تو پذیرایی میکند؟
مگر قلب به اندازهٔ مشت انسان نیست؟ پس چطور اینهمه غم داخل یک مشت جا شد؟
با این اندازهها راه به جایی نمیبرم.
گیجتر میشوم وقتی فکر میکنم «قلب من که تحمل یک خراش ساده روی پوست دختر چهار سالهام را هم ندارد.» نکند اندازهٔ قلب آدمها با هم فرق دارد؟ مثلا قلب یکی به اندازهٔ یک مشت است قلب دیگری دومشت، آنیکی سه مشت … قلب پدر و مادرهای میناب چند مشت است؟
قلب حسین بن علی علیهالسلام چندمشت؟ یا زینب کبری یا رباب یا …
دیدگاهتان را بنویسید